#دلتنگ_پارت_559


صندلی گذاشتم زیر پام و روش ایستادم تا از کابینت های بالایی ظرف بیارم

قبل از اینکه دستم به ظرف ها برسه،از پشت دست های گرم مردونه ای ابراز احساسات شدن و بین زمین و هوا معلق شدم.جیغ خفه ای کشیدم و گفتم_بزارم زمین

روی صندلی نشست و منو روی پاهاش نشوند..از پشت کنار گوشم زمزمه کرد_خواستم شخصا بهت بگم که چقدر خوشگل شدی..این موها..ابروها..درست شدی زن شهاب

من_واقعا خوب شدم؟گفتم شاید خوشت نیاد

بر سر شانم ب*و*س*ه ای زد و گفت_مگه میشه؟حالا این شامو بیار بخوریم که از بس غذاهای اونجارو خوردم معدم ریخته به هم

بلند شدم و گفتم_من چیز ساده ای درست کردم

شهاب_اشکال نداره مگه چیه؟بیار

غذا رو روی میز چیدم و با شهاب مشغول صرف شام شدیم

ظرف زیتون رو جلوم گذاشت و گفت_بیا بخور

من_نه اصلا دلم نمیکشه بخورم

شهاب_تو که دوست داشتی؟

لیوان نوشابه مو توی دست گرفتم و گفتم_نه با سوسیس دوست ندارم بخور خودت

شونه ای بالا انداخت و یه دونه توی دهنش گذاشت..انقدر شهاب با اشتها غذا میخورد که هرکس باهاش غذا میخورد گرسنه تر از چیزی که بود میشد

بعد از غذا با شهاب تا نیمه های شب فیلم ترسناک نگاه کردیم که من درجا هر ده دقیقه ای یک بار سکته رو میزدم..موندم چطوری توی خونه تنهایی دووم بیارم؟!

و بعد از تماشای فیلم،توی آغوش پر مهر مرد زندگیم خوابم برد

* * *

من_آقای دکتر لطفا بزارید من ایشون رو ببینم

دفترشو روی میز کوبید و گفت_خانم محترم نیم ساعته دارم میگم نمیشه..اجازه ی ملاقات رو نمیدیم به کسی مخصوصا ایشون که خانوادشون خیلی تاکید کردن

من_خیلی خب حداقل بگید حالش چطوره؟

_افتضاح..

romangram.com | @romangram_com