#دلتنگ_پارت_562


همین که راه افتادیم با هم از مغازه خارج شیم،با صدا کردن شهاب توسط شخصی از حرکت توقف کردیم

_شهاب منصوری؟!

با هم برگشتیم سمت صدا..قلبم اومد توی دهنم!وای خدا این که دکتر مسعوده

شهاب ابرویی بالا داد و گفت_به رضا خان

شهاب میشناستش؟

من_کیه این شهاب؟

زیر لب جواب داد_یکی از دوستام

چشم به دکتر مسعود یا همون رضا دوختم که بعد از سلام و احوال پرسی نگاهشو سوق داد سمت من..با دیدنم ابرویی بالا انداخت و گفت_سلام خانم محترم

سرمو انداختم پایین و گفتم_سلام

شهاب_خاطره خانومم

رضا_خوشبختم خاطره خانم

لبخندی زدم و چیزی نگفتم..شهاب نگاهی به هر دومون انداخت و چیزی نگفت

رضا_کارات چطور پیش میره؟شنیدم خیلی رو به راهی

شهاب_بعد از کلی تلاش بالاخره به چیزی که خواستم رسیدم

رضا دستی کشید روی بازوی شهاب و گفت_موفق باشی

شهاب_تو هم..خب ما دیگه بریم برو به کارت برس

رضا_قربانت..خیلی خوشحال شدم از دیدنت همچنین شما خانم محترم

شهاب_خداحافظ

دستمو کشید و با هم سریع زدیم بیرون از مغازه.با خارج شدنمون شهاب رو بهم با اخم گفت_رضا رو میشناختی؟

سعی کردم دستپاچگیمو نشون ندم

romangram.com | @romangram_com