#دلتنگ_پارت_546
به در چسبید و گفت_دیدی چه خوشگل بود؟
خودمو زدم به اون راه و گفتم_کی؟
بدون توجه به حرفم گفت_تپلی ما کی میاد؟میخوای تا اینجایی بریم یه چکاب؟
من_خیلی پررویی..میدونی چیه؟پی بردم سن من اصلا واسه مامان شدن مناسب نیست تازه من همین امروز اذان توی گوشم خونده شد
هر کار کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لبخند کریهی زدم
شهاب_خاطره بسه..شادی که نمیدونه علی عاشقشه یا نه بعدم اون هنوز مثه بچه هاست
با پوزخند گفتم_آره من مطمئن بودم..خیلیم..هه..من بزرگم؟برو خودتو خر کن..ببین شهاب حالا که سر بحث باز شد همه چیو روشن میکنیم!اگر واقعا میبینی من جلوی آزادی و پیشرفتت رو میگیرم بگو سراپا آمادم واسه آزادیت طلاق بگیرم
همین که با عصبانیت دستاشو مشت کرد تا حواله صورتم کنه،در باز شد و پرستاری وارد شد و با دیدن ما گفت_کاری داشتید؟
من_عمم میخواد به دخترش شیر بده کمک میخواست
سر تکون داد و راه افتاد.منم از ترس حرفی که زده بودم،تند تند پشت سرش راه افتادم..این چی بود من گفتم؟
مرد ها از اتاق خارج شدن تا آرام شیرشو بخوره
من هم خسته شده بودم هم گرسنه بودم واسه همین من و شهاب از بیمارستان خارج شدیم
شهاب_بریم جایی نهار بخوریم؟
من_بریم
تازوند سمت رستورانی..در کمال تعجب دیدم جلوی رستوران معروف شیراز هفت خوان ایستاد
با تعجب گفتم_یه نهار که این چیزا رو نداره؟چرا اومدی اینجا؟
همونطور که سوییچو از ماشین در میاورد گفت_مگه اینجا واسه نهار نیست؟من دوست دارم اینجا بخورم نمیخوای بیای برو یکم اونطرف تر ساندویچ فروشی هست بشین بخور
دور از چشمش واسش شکلک در آوردم و پیاده شدیم
به یقین میتونم بگم الحق که بایدم معروف باشه!خیلی جای زیبایی بود!
رفتیم و پشت میزی نشستیم..گارسون اومد طرفمون
romangram.com | @romangram_com