#دلتنگ_پارت_547
_سلام..خیلی خوش اومدید..چی سفارش میدید؟
شهاب دستاشو توی هم قفل کرد و به صندلی تکیه داد سپس گفت_دو پرس جوجه کباب به همراه سالاد..دو تا ظرف هم سوپ جو بیارید
گارسون یادداشت کرد سفارشات رو و گفت_نوشابه چی.بیارم؟
شهاب_نه دوغ
سر تکون داد و رفت..
من_به نظرت این چیزایی که تو گفتی توی شکم ما جا میشه؟
ابرویی بالا انداخت و گفت_منکه خیلی گرسنمه شاید مال تو رو هم خوردم
من_کله پاچه میزدی که بهتر بود
بشکنی زد و گفت_گل گفتی..چند روزی عمل زیاد دارم نمیتونم خونه باشم!حدودا سه روز دیگه به غنچه میگم بیاد
من_غنچه؟اون دختره ی جوون بلده من نیستم؟
شهاب_خب اون زیاد درست میکرد..ببینم مگه تو بلدی؟
من_نه خب
نفس عمیقی کشید و حرفی نزد..غذاهارو آوردن و خوردیم.شهاب به زور میگفت باید بخوری این دفعه قسمت نشد حامله شی واسه دفعه بعد بی جون نباشی و اینکه من چقدر حرص میخوردم کنار
بعد از کلی غذا خوردن به زور از جام بلند شدم و از اونجا خارج شدیم
* * *
دو روز بعد
الان ساعت 7 هست..شهاب امشب ساعت 10 میاد..باید برم حرف های نهایی روی به پانته آ بزنم..به شهاب اصلا نمیگم کجا دارم میرم و حتی به اون مامان بزرگ داماد دوستمم نمیگم.مامان میگفتا این عاشق دامادشه من نفهمیدم
تیپ ساده ای زدم و با دربست رفتم تیمارستان!
وقتی رسیدم با کلی التماس دکترش راضی شد برم پیشش..میگفت با حرف های تو حالش داره بدتر میشه
وقتی وارد شدم،چون چشمش به در بود سریع متوجه حضورم شد
romangram.com | @romangram_com