#دلتنگ_پارت_545
گوشیمو در آوردم و دسته جمعی کلی عکس گرفتیم البته ناگفته نمونه که آقا شهاب بغ کرده بودن و گوشه ای ایستاده بودن
دایی ماهان خیلی خوشحال بود و همین باعث خوشحالی من و همه میشد
خاله مهسا_عمه قربونش بره..اسمشو چی میزارید؟
دایی ماهان_اسمشو میزاریم ماتریسا..هم به اسم من میاد هم آتوسا
عمه آتوسا لبخندی زد و گفت_نه..تو رو خدا بزارید من انتخاب کنم
همه منتظر بهش چشم دوختن که با ناراحتی گفت_داداشم که نصیبش نشد دختر منو ببینه همینطور زایمان دختر خودشو..میخوام دخترم به یاد آریا بزرگ شه تا حداقل یکم از درد بی برادریمو کم کنه
با پشت دست،اشک چکیده شده روی گونش رو پاک کرد و با بغضی که حالا لبخند شیرینی هرچند تلخ چاشنیش شده بود زمزمه کرد_اسمشو میزارم آرام
با این حرفش سمیرا جون چشم هاشو روی هم فشرد تا اشکاش سرازیر نشن..دایی ماهان هم ممانعتی نکرد و پیشانی دختر و همسرشو بوسید
بابا بزرگ امیر رفت جلو و دستبند ظریف طلایی رو دور دست های کوچولو و تپل آرام بست و با گریه توی آغوش کشیدش و واسش اذان خوند و اسمشو کنار گوشش صدا کرد که آرام جیغ کشید و باعث شد همه بخندن..دلم واسش ضعف رفت بد..نگاهم کشیده شد سمت شهاب..داشت با لبخند نگاه آرام میکرد..به یقین میتونم بگم که شهاب برای اولین بار بود که با لبخندی به چیزی خیره شده بود..دور از چشم همه دستی روی شکمم کشیدم..کی میشه منم یه نی نی بیارم تا دلشو شاد کنم؟هر چند الان واقعا از دستش ناراحتم چون حرفی زد که واقعا به عشق و غرورم برخورد..این یعنی واسه خواهرش ارزش قائله و حتی پشیزی هم به سن و غرور من اهمین نمیده؟!
نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو ازش گرفتم..بابا بزرگ همونطور که توی یه دستش آرام بود،اون یکی دستشو باز کرد و گفت_بیا بابا جان..واسه تو اذان نخوندم و آرزو به دلم موند..اگر اشکال نداشته باشه واسه تو هم بخونم
دلم خون شد!ناخواسته از یاد مامانم بغض بدی به گلوم چنگ زد..میخواستم کنترل کنم اما خدا شاهده که با دیدن عمه که کنار شوهرش بچشو بغل کرده بود یادم به مامانم افتاد
رفتم سمت بابا بزرگ و بین راه کنترلم از دستم خارج شد و بلند زدم زیر گریه که باعث شد مامان بزرگ و سمیرا جون هم بزنن زیر گریه و عمه و خاله آروم اشک بریزن
بابا بزرگ با اون یکی دستش منو توی آغوش کشید و با صدای پدرانه و آمیخته با بغض و صدای گریه های ما توی گوشم اذان خوند و لحظه ی آخر گفت_خاطره..خاطره ی آریا..خاطره ی خورشید
* * *
نیم ساعتی گذشت که خداروشکر گریه و غم ها ازمون دور شدن
آرام شروع کرد به گریه کردن که عمه رو به دایی ماهان گفت_ماهان برو پرستارو صدا بزن آرام گرسنش شده
سریع گفتم_من میرم شما پیش عمه باشید
لبخندی زد که من هم با لبخند از اتاق خارج شدم..رفتم سمت اتاق پرستارا..درو باز کردم و وارد شدم..کسی داخلش نبود
همین که اومدم برم بیرون در باز شد و شهاب وارد شد..از ترس هینی کشیدم و چند قدم عقب رفتم
با اخم رو بهش توپیدم_زشته چرا میای اینجا؟
romangram.com | @romangram_com