#دلتنگ_پارت_529


(از زبان خاطره)

صبح وقتی از خواب بیدار شدم شهاب نبود! تا اونجایی که میشناسمش ساعت 8 میره سره کار اما هنوز 8 نشده و اون نیستش!

خب معلومه احمق بخاطر اینکه تورو نبینه هست.هنوزم باورم نمیشه.شهاب حتی نخواست توضیح بده!حتی نخواست انکار کنه!

شاید اون بسته ای هم که فرستاده شد از طرف همین آنا باشه!آره خودشه

باید برم تیمارستان..باید بفهمم این دختر کیه که داره زندگی منو خراب میکنه..باید ازش بخوام دست از سر شوهرم برداره و همچنین زندگیم که

من اگر دارم توی این زندگی شهابو میبخشم بخاطر اینه که نمیخوام بدبخت شم

به عنوان صبحانه دوتا بیسکویتی خوردم و سریع رفتم توی اتاق!

پالتوی آبی آسمانی رنگی پوشیدم به همراه شلوار سفید و شال آبی..حالا که قراره دوست دختر شوهرمو ببینم چرا نباید خوشگل کنم؟باید به شهاب بفهمونم که بهتر از من کسی نیست واسش

خط چشممو برداشتم و ضخیم پشت پلکم کشیدم!ریمل هم زدم به همراه رژلب ارغوانی

خوب شدم..سریع نیم بوت سفید رنگمو هم پوشیدم و زدم از خونه بیرون.هنوز ماشینم توی اون خونه هست..سر فرصت برم بیارمش

سوار تاکسی شدم و به آدرسی که روی بسته نوشته شده بود رفتم.نیم ساعت بعد رسیدم..انگار خارج از محل شهر بود

بعد از حساب کردن کرایه،پیاده شدم و با گفتن بسم الله وارد تیمارستان شدم

رفتم سمت قسمت پذیرش

من_سلام

خانم سن بالایی بود..

_بفرمایید

من_راستش بهم اطلاع دادن بیام اینجا و بیمار اتاق شماره 107 رو ببینم..نمیدونم کی هستن!

عینکش که روی نوک بینیش گذاشته بود رو به چشمش چسبوند و گفت_به شما گفته؟اما چجوری؟بیمار اینجا الان سه ماه هست که اومده اینجا و وضعش وخیمه

با تعجب گفتم_مگه مشکلش چیه؟

موهای بیرون زده از زیر مقنعه اش رو داخل داد و گفت_مثل اینکه میگن ایشون سالها پیش واسشون اتفاقی می افته و میرن خارج تا از همه چی دور شن اما مثل اینکه نمیتونن و میان خودکشی کنن،خودشونو میندازن زیر ماشین و فراموشی میگیرن..4 سال بود فراموشی گرفته بودن و وقتی خوب میشن میفرستنشون تیمارستان تحت نظر توی خارج و میگن که باید بیان شیراز و الان چند ماه هست انتقالی گرفتن و اومدن اینجا

romangram.com | @romangram_com