#دلتنگ_پارت_528


با چشم های باریک شده در اثر خشم رو بهش گفتم_حامد..زنمه.زنم.شیرفهم شد؟هنوز هیچی نگذشته این دوست دخترای کثیف من ریختن رو زندگیم

با تعجب گفت_زن گرفتی؟اوه دمت گرم.همش میگفتم این شهاب هر کار کنه زن نمیگیره

لیوان دیگه پر کردم که حامد گفت_با الکل خودن که این چیزا حل نمیشه.برو باهاش حرف بزن..دوتا دروغ بگی راضی بشه بهتر از اینه که اعتمادشو از دست بده

لیوانو سر کشیدم که ادامه داد_بگو بخاطر کارت نتونستی خطتتو عوض کنی

دستی به صورتم کشیدم و گفتم_شمارش سیو بود

خندید و گفت_چی بگم والا!

لیوانو پر کردم و از جام بلند شدم..فهمید اعصابم داغونه حرفی نزد!رفتم توی حیاط.روی یکی از پله ها نشستم و چشم هامو بستم..لیوانو سر کشیدم تا ته که لیوان از دستم کشیده شد..چشم هامو باز کردم و برگشتم سمت کسی که لیوانو ازم گرفت..با دیدن دختری که کنارم بود اخم کردم

با دیدنم لبخندی زد و گفت_حامد گفت دپی بیام آرومت کنم

پوزخندی زدم و رومو ازش گرفتم..دستشو روی شونم گذاشت و گفت_من سولماز هستم..معرفی نمیکنی خودتو؟

برگشت سمتش..اول نگاهی به تیپش انداختم!دکلته ی زرد رنگی پوشیده بود با شلوار جین سفید!موهای هایلات شده ی بلوندش رو هم با کلیپس جمع کرده بود بالای سرش..ازش بدم اومد

با خشم رو بهش غریدم_گمشو حوصلتو ندارم

خندید و گفت_دلت میاد؟

اونقدر خشمم شدت گرفت که از بی حواسیم،چکی خوابوندم زیر گوشش و داد زدم_بهت میگم گمشو حالیت نیست؟

دست کردم و توی جیبم و تراولی در آوردم و انداختم جلوش و گفتم_نمیدونم حامد دیگه چه آدمیه ولی اینو پرت کن رو سرش

و سریع از اونجا زدم بیرون..احمقا!من چکار کنم؟باید چکار کنم؟فکرمیکردم همه چی درست میشه اما نگو به جای ثواب کردن کباب شدم!شدم طعمه ی روزگار

دو هفته هست ازدواج کردم ببین چی شد!!!

یکراست روندم سمت خونه..وقتی رسیدم ساعت طرف های 1 بود..درو باز کردم و وارد شدم..چراغ ها خاموش بودن..سوییچ رو گذاشتم روی اپن و رفتم توی اتاق..سویشرتمو در آوردم و پرت کردم روی صندلی و با همون شلوار و رکابی،روی تخت دراز کشیدم..چشم های خاطره بسته بود و روش هم به سمتم بود.دستی به گونش کشیدم و زیر لب گفتم_چرا باید اینطور شه همه چی؟چرا هر کسیو از زندگیم پرت میکنم بیرون بیشتر میچسبه بهم؟چرا نمیتونم خوشبختت کنم؟دلم نمیخواد اما اگر واقعا میبینی گذشتم رو نمیتونی تحمل کنی برو..پرنده ای که مال من نباشه صدتا قفس هم واسش بسازم میره!تو هم شاید از همون اولش سرنوشت گذاشتت توی مسیرم تا به خودم بیام

موجه شدم اشکی از چشم بستش چکید.فهمیدم که بیداره.با دستپاچگی دستمو عقب کشیدم و پشتمو بهش کردم.هرکار میکنم نمیتونم توی این شرایط خودمو واسش کوچیک کنم در حالی که یقین دارم پسم میزنه

چشم هامو روی هم فشردم بلکه خوابم ببره اما کو اون آرامشی که موجب خواب میشه؟!اونقدر کلنجار رفتم با خودم که بالاخره خوابم برد

* * *

romangram.com | @romangram_com