#دلتنگ_پارت_505


شادی_رفتین لباس بسازین از بس...

با دیدنم حرفش نیمه تموم موند..انگار یادش رفت میخواست چی بگه چون لب هاش همونطور تکون میخوردند اما صدایی ازشون خارج نمیشد

چشم هاش پر از اشک بود..یک دفعه همونطور که گریه میکرد شروع کرد به بلند کل کشیدن..بهار هم با بغض کل کشید و آرایشگرم با همکاراش شادی و بهار رو همراهی کردن

هیجان خیلی داشتم مخصوصا از ذوق زدگی اون ها من هم ذوق مرگ شدم

شادی اومد طرفم و با گریه گفت_الهی من فدات شم..چقدر تو خوشگل شدی..باورم نمیشه بالاخره داداشیم زن گرفت..خوشبخت بشین ایشالا

بغلش کردم

من_مرسی عزیزم..ان شا الله ان شا الله

بهار هم اومد بغلم کرد و با شیطنت گفت_وای اگر من زودتر از تو شهابو تور کرده بودم الان این لباس تنم بود

نیشگونی از بازوش گرفتم که گفت_آی آی باشه بابا..چه به خودشم مینازه

با خنده بغلش کردم که اون هم تبریک گفت

کمی گذشت که صدای بوق شهاب به گوش رسید

هول شدم و همچنین استرس گرفتم..سریع بلند شدم سرجام و از استرس دست هامو مشت کردم

بهار با شنلی اومد طرفم و گفت_بیا اینو بپوش برو بیرون

اومدم بپوشم که شادی غر زد_وا بهار..بزار داداشم بیاد داخل زنشو ببینه

خندیدم و همین خندم تایید حرف شادی بود که بهار با لودگی عقب کشید

همون موقع در باز شد و شهاب وارد شد..دوباره با وارد شدن شهاب کل کشیدن

براندازش کردم..کت و شلوار سفید رنگی با پیرهن مشکی و کراوات قرمزی پوشیده بود..الان متوجه شدم چقدر به این مرد رنگ روشن میاد.واقعا زیبا شده بود.توی دلم خدامو از داشتن شهاب شکرکردم

اومد نزدیکم و دسته گل رز های قرمز رو دستم داد

دلیل قرمز بودن کراوات شهاب و دسته گل و لاک و رژلب من این بود که منو شهاب تصمیم گرفتیم مهمونی امشبمون رو خاص کنیم..یعنی به تمام خانم ها گفتیم با لباس قرمز و آقایون هم با کت و شلوار مشکی و پیرهن قرمز بیان..قرمز انتخاب ما بود چون خواستیم رنگ عشق باشه

شادی قرمز آتشی پوشیده بود اما بهار جیگری پوشید چون میگفت بدم میاد لباسم همرنگ بقیه باشه

romangram.com | @romangram_com