#دلتنگ_پارت_506
شهاب همونطور بهم خیره شده بود که یه لحظه خجالت کشیدم و واسه اینکه نگاهشو از خودم دور کنم با شیطنت رو بهش گفتم_ایندفعه زود رسیدی
بدون توجه به حرفم چشم هاشو بست و زیر لب زمزمه کرد_باورم نمیشه
بهار_وای رمانتیک شد..بسه دیگه دیرمون میشه..خاطره زود شلنتو بپوش میدونم سه ساعت توی آتلیه گیر هستین
با خنده شنل رو پوشیدم و صورتمو کاملا پوشوندم
دستمو دور بازوی شهاب حلقه کردم و با هم از آرایشگاه خارج شدیم
اینو بگم که قبل از خروجمون شهاب دست کرد و به تک تکشون تراولی داد به عنوان بدرقه راه خوشبختی ما
نگاه ماشین کردم..حالا پرادوی مشکی رنگ شهاب با گل های قرمز تزئین شده بود
شهاب درو واسم باز کرد و سوار شدم..خودش هم سوار شد
قرار شد ما بریم آتلیه و بهار و شادی با علی(دوست پسر شادی)که حالا شهاب به زور کنار اومده بود با این جریان برن باغ
مراسم توی باغ بود چون قرار بود تا دیروقت جشن بگیریم
توی مسیر متوجه کلافگی شهاب شدم..دستشو که روی فرمون بود گرفتم و گفتم_چی شده؟چرا کلافه ای؟
گشت دستمو بوسید و گفت_هر چی دنبال مسعود گشتم تمام این مدت پیداش نکردم تا اینکه امروز زنگ زد بهم و با گریه تبریک گفت و قطع کرد..هر چی زنگش زدم خاموش بود..صداش خیلی غمگین بود..اصلا نمیدونم کجاست و چرا یهو غیبش زده
حرفی نزدم..حرفی نداشتم تا باهاش آرومش کنم
توی چراغ قرمز بودیم که نگاهی به اطرافم انداختم..همه از داخل ماشین نگاهشون به ما بود
لبخند زدم که شهاب گفت_سرتو برگردون
با این حرفش نگاهمو به جلو دوختم که بعد از سبز شدن چراغ با سرعت تازوند به سمت آتلیه
وقتی رسیدیم،با کمک شهاب وارد آتلیه شدیم
خانومی که قرار بود عکس بگیره ما رو به سمت اتاق بزرگی راهنمایی کرد و شروع کرد به آماده کردن دوربینش
من هم شنلمو در آوردم که دیدم شهاب با لذت بهم خیره شده.به روش لبخندی پاشیدم که گفت_میدونستی خیلی خوشگل شدی؟
حرفی نزدم که ادامه داد_تا حالا خانومی به زیبایی تو ندیدم
romangram.com | @romangram_com