#دلتنگ_پارت_499
به صندلی تکیه دادم و گفتم_کجا میریم؟
دنده رو عوض کرد و گفت_رفتیم میفهمی
حرفی نزدم تا موقع رسیدن..با توقف ماشین به اطرافم دقیق شدم..باورم نمیشد! از هیجان بدون توجه به شهاب از ماشین پیاده شدم که اون هم پیاده شد و گفت_خوشت اومد؟
من_وای شهاب..چقد اینجا در برابر جنگل های شمال قشنگ تره
شهاب_اوهوم..و چون تو خوشت اومده مطمئن باش زیبا ترم میشه
با لبخند رو بهش گفتم_خوشگله چون سلیقه ی تو هست
لبخندی زد..دستمونو توی دست هم قفل کردیم و حرکت کردیم داخل جنگل
خنکی محیطش روح رو به آرامش میرسوند..توی تاریکی برگ های سبز تیره ی درخت ها واقعا محیط تاریک رو زیبا کرده بودن..بوی گل و گیاه ها بینیمو مدام نوازش میداد..صدای جیرجیرک ها و جیک جیک گنجشک ها به گوش میرسید..نور کمی ماه که به فضا کمی روشنی بخشیده بود،باعث ایجاد فضای نسبتا رمانتیکی شده بود
همونطور که درحال تماشای مناظر اطراف بودم،گفتم_همیشه از جنگل هراس داشتم جوری که باید با کلی آدم میرفتم تا از ترس سکته نکنم و از هراسم کاسته بشه اما..
نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه و خنک اون جا رو به درون ریه هام فرستادم و هوای کهنه شده رو خارج کردم
ادامه دادم_ اما از وقتی که تو رو شناختم دیگه ترسی ازش ندارم..دلیلشو نمیدونم اما از اون موقع که رفتیم واسه مسعود دوستت بلیط بخری و دعوام کردی،به جنگل پناه بردم و متوجه شدم که چقدر همزاده با روح و حال منه
حرفی نزد..فقط پشت دستمو به نرمی نوازش کرد
من_شهاب بار اول که منو دیدی چه حسی نسبت بهم داشتی؟
شهاب_بیا بریم لب رودخونه بشینیم تا بهت بگم
راه افتادیم سمت رودخونه..وقتی رسیدیم،شهاب کمی عقب تر روی چمن ها نشست و من هم کنارش نشستم..دستشو دور شونم انداخت و گفت_خب بار اول که دیدمت چه حسی داشتم!¡!¡
بار اول که دیدمت واسم به چشم دوست شادی به حساب میومدی شایدم بخاطر سنت بود اما بعد که گذشت به چشم دخترهای دیگه میدیدمت..اما از وقتی جریان اون سینای سگ اومد وسط،حسم کم کم بهت تغییر کرد..توی زندگیم خیلی بهم سخت گذشت..مادرم همیشه مریض بود و من هیچوقت طعم محبت اونو نچشیدم..وقتی که شادی بدنیا اومد فوت کرد..از درون خورد شدم اما دم نزدم..سعی کردم با تنهایی کنار بیام..رفتم دنبال کارای خلاف و سعی کردم خودمو سرگرم کنم تا اینکه پیش بابا باشم چون همیشه بابا رو مسبب این زندگی کوفتی میدونستم
نفس عمیقی کشید و ادامه داد_شاید نصف هدفم از دوست دختر واسه این بود که یه نفرو پیدا کنم تا خصوصیات پاک مادرمو داشته باشه و من بتونم در کنارش خوش باشم اما برخلاف همه انتظاراتم دخترا یا واسه پولم بودن یا سرگرمی یا هم کسایی مثل مینا که عاشقم میشدن اونقدر نچسب بودن که نمیشد..صورت مظلومت،دل نازکت..همه این ها باعث شد بیام سمتت..تو رو که میدیدم همه چی یادم میرفت..میخواستم یه مفر باشه که وجودش بهم آرامش بده اما چنین چیزی هیچوقت نصیبم نشد.با دیدن و حضور تو خون تو رگام آروم جریان پیدا میکردن اما..خاطره بهم قول بده اگر مشکلی پیش اومد تا آخرش کنارم باشی
توی دلم داشتن کیلو کیلو قند آب میکردن..حرف هاش زیباترین کلمات واسه منِ عاشق بودن
اما با اون حرف آخریش ترسی به دلم راه افتاد
من_چه مشکلی؟
romangram.com | @romangram_com