#دلتنگ_پارت_487


فقط خود خدا میدونه که با هر اذیت شدن خاطره من چقدر عذاب میکشم

*به جرم هيچ در زندان تن زندانى ام امشب

شبيه سايه مى مانم كمى پنهانى ام امشب

پر و بال مرا آتش بزن حسِ دگر دارم

قفس بوى خدا را مى دهد حيرانى ام امشب

تنم پيغمبر و دردم خدا و روح سرگرادن

حديقه در حديقه شاعر قرآنى ام امشب

هوا گرگ است, جسمم آهو و شب پشت شب خاموش

خدا در سينه مى بافم, كمى بحرانى ام امشب

دلم نيل است ,موسى پاره دارد سينه ى من را

هزاران دردْ جارى مى شود, ويرانى ام امشب*

شادان_شهاب چته داداش؟نگران نباش این مهمونی رو ترتیب دادم تا یکم دلش باز بشه!بخدا نمیدونم چکار کنم تو هم کم عذابش بده..اگر بدونی چی میگفت اونروز..میگفت شاید از بی کسیش بخاطر محبت تو خودشو گم کرده اما گفت که الان خوب میفهمه که شاید فرصت بیشتر میخواسته..منتظره تا مدت صیغه تموم بشه و همه چیو تموم کنه

حرف هاش مثل خنجری بودن که توی قلبم فرو میرفتن..انقدر پستم؟من لیاقت زندگی خوبو ندارم اون چی؟

بدون حرفی لیوان پر از وتکا رو برداشتم و لاجرعه سرکشیدم اما فایده ای نداشت..شیشه رو برداشتم و دوباره پرش کردم

همه نگاه ها بهم بود اما کسی نمیتونست چیزی بگه

چرا این دختر نمیاد؟یعنی واقعا داره خودشو واسه من خوشگل میکنه؟اما اون که میدونه من بدم میاد!اصلا نکنه یه وقت ول کنه بره؟

با این فکر لیوانو روی میز گذاشتم و حرکت کردم سمت پله ها اما وسط راه با دیدن ملکه ی ذهنیتم که گوشه ای ایستاده بود تک و تنها

نفس عمیقی کشیدم..دستی به صورتم کشیدم..داشتم زجر میکشیدم..لعنت بهت آنا!لعنت بهت ورونیکا!لعنت بهت مینا!لعنت به همتون

رفتم سمتش..متوجه ی حضورم نشد

رفتم پشت سرش و از پشت دستمو بردم و دور کمر باریکش حلقه کردم و به خودم فشردمش

romangram.com | @romangram_com