#دلتنگ_پارت_486


لباس چرم مشکی رنگ چسبونی بود که بلندیش تا یکم بالا زانوهام بود اما آستینش بلند و یقش پوشیده بود

بخاطر ورونیکا هم که شده باید خوشگل کنم

لباسو پوشیدم..پایینش کمی گشاد تر بود و همین زیباش کرده بود

موهامو بالای سرم دم اسبی بستمو کشیدم.واسه آرایش هم دور چشم هامو خط چشم کشیدم با رژ لب کرم رنگی

زیر لباس جوراب شلواری رنگ پا پوشیدم..بازم کاچی بهتر از هیچی..اصلا نمیتونم با اینجور لباس راحت باشم

کفش پاشنه بلند چرم مشکی رنگی هم پوشیدم و بعد از گرفتن دوش عطری، از اتاق خارج شدم

وقتی از پله ها پایین رفتم،دیدم که همه اومدن.چشم توی سالن چرخوندم و با چشمم دنبال شهاب و ورونیکا گشتم که دیدمشون

سر میز دایره ای شکلی،شهاب،ورونیکا،شادی و شادان و ویلیام ایستاده بودن

اول به دختری که وجودش حال من و دگرگون تر کرد،نگاه کردم

لباس طلایی دکلته ای پوشیده بود که بسیار کوتاه بود لباس..لباس طلایی رنگش برق میزد و با موهای بلوندش تضاد زیبایی رو ایجاد کرده بود

چشم چرخوندم و به شهاب چشم دوختم!کت و شلوار به همراه لباس مشکی رنگی تن کرده بود با کراوات آبی رنگی..خیلی زیبا شده بود..مخصوصا الان که ازم دورتر شده بود،واسم خواستنی تر شده بود

نگاه شادان هم کردم..اون هم لباس مشکلی دکلته ای پوشیده بود که از قسمت زانو به پایین با گیپور چین چین شده بود و باعث شده بود پف تر به نظر بیاد

همه زیبا شده بودن..نگاهی به خودم انداختم.یعنی من هم زیبا شدم؟

نفس عمیقی کشیدم و رفتم قسمتی از سالن ایستادم.حتی کسی حواسش به من نبود با اینکه این مهمونی به مناسبت ما برگزار شده بود

قسمتی که من ایستاده بودم خلوت بود و کسی منو نمیدید البته اگر توجه میکردن شاید دیده میشدم اما کی بود که به من توجه کنه؟

خدمتکاری کنارم اومد و سینی مشروباتی تعارف کرد..نگاهی به سینی انداختم!شهاب میخورد و من بدم میومد.بهش حق میدم وقتی زندگیت تلخ باشه نیاز داری با چیزهای تلخ اونو از بین ببری هر چند این تلخی ها کمرنگن

پیکی برداشتم

* * *

(از زبان شهاب)

دور میز ایستاده بودیم!همه حرف میزدن اما من چشم به راه دختر مظلومی بودم که با مظلومیتش و آزار هایی که من بهش میدم زجر میکشه،منو دیوونه میکنه!نه یه دیوونه ی عصبی بلکه یه دیوونه ی عاشق

romangram.com | @romangram_com