#دلتنگ_پارت_485
با لبخند مصنوعی بهش دست دادم و فقط در جوابش گفتم_hi
فهمیدم چی گفت!چون رقیب عشقیم بود فهمیدم چی میگه یعنی من باید به زورم که شده حرف های این دخترو بفهمم
روبه شادان گفت_؟where is shahab
شادان نگاهی بهم انداخت و سرشو به معنی نمیدونم تکون داد
رفتیم و روی مبل نشستیم..همون موقع شهاب اومد..چشم هاش سرخ بودن
نگاهی بهم انداخت اما با صدای ورونیکا نگاهشو ازم گرفت و رفت کنارش نشست
شادی رو به ورونیکا گفت_khatereh is shahab's wifi
ورونیکا با تعجب اول به من و بعد به شهاب نگاه کرد..با تعجب رو به شهاب گفت_؟no kidding..shahab
شهابی دستی لای موهاش کشید و حرفی نزد
ورونیکا لبخندی زد و گفت_oh not important..shahab is my friend
(اوه مهم نیست..شهاب دوست منه)
کسی دیگه حرفی نزد و رفتیم واسه نهار..دختره ی نچسب پررو
* * *
دو روز از بودنمون اینجا میگذشت..منو شهاب همچنان در قهر به سر میبردیم..حتی کلمه ای هم بینمون رد و بدل نشد
امروز شادان مهمونی کوچیکی ترتیب داده بود به افتخار نامزدی من و شهاب اما باور نمیکرد این نامزدی قراره تموم شه نه شروع
داشتم موهامو خشک میکردم که شادی وارد اتاق شد
رو بهم گفت_با اینکه زیاد مهمون نداریم اما خاطره خوشگل کن ببین داداشم چجور میاد سمتت.
من_داداشتت منو واسه خوشگلی میخواد یا خودم؟
حرفی نزد که ادامه دادم_بیخیال شادی..من به خودم میرسم امشب اما به تو هم بگم که این نامزدی اشتباه محض بود..لطفا هم بگو که کسی ما رو وادار به انجام کاری نکنه چون من در هر صورت توی جلد اصلیم قرار میگیرم
بدون حرفی از اتاق خارج شد..رفتم سمت لباسی که شادان بهم داده بود
romangram.com | @romangram_com