#دلتنگ_پارت_477
درست ما بالیا دریا بودیم..دریایی به تمام رنگ آبی که با نگاه کردنش ترس به جونم میوفتاد
مثل چشم های شهاب!چشم هایی دریایی رنگ که از سردی نگاهش ترس به جونم میوفتاد..به یاد چشم هاش به دریا خیره شدم..نمیدونم چقدر گذشت که چشم های من از خیرگی زیاد،سوزش پیدا کرد و مجبور به گرفتن نگاهم ازش شدم!
گاهی وقتا اونقدر حس تنهایی و بی کسی میکردم که دوست داشتم از ته دل جیغ بزنم!من مامان بزرگامو دارم اما اونا چه جایی میتونن توی زندگی من داشته باشن؟سنشون بالا رفته و نمیتونن سن و موقعیت منو درک کنن
بهار هم که اصلا پیشم نیست پس دیگه حس تنهاییم زیاد شده!
مامانم وجودش بهم آرامش میداد.اینکه یه نفر هست تا جونشو فدام کنه.یه نفر هست که هر موقع بخوام میتونم بهش تکیه کنم.کسی که موقع ورود به خونه،بخاطر وجودش لبخند مهمون لب هام میشه و خوشحالم از اینکه تمام روزم با اون سپری میشه اما من هیچوقت قدر مامانمو ندونستم و اوقات کمی رو باهاش گذروندم.وقتی حس میکنم نیست دیوونه میشم.اونقدر دلتنگش هستم که مطمئنم با به آتش کشیدن دنیا بازم حتی کمی از این دلتنگی کاسته نمیشه!
دلم خوش بود با مردی ازدواج میکنم که از خوبیتش میتونه کمبودهامو جبران کنه اما شهاب داره حسرت های زیادی رو به دلم میندازه.جدا از تمام دردهایی که دارم،از جانب شهاب بازم داره بهش اضاف میشه و زندگی رو واسم سخت تر میکنه.گاهی اوقات دوست دارم خودمو خلاص کنم اما وجود خدا مانع این کارم میشه.خدایا مگه تو همه کسم نیستی؟پس بهم دلگرمی بده!
وقتی به خودم اومدم دیدم دستمو گذاشتم روی صورتم و دارم با صدای بلندی گریه میکنم..
با نشستن دست گرمی روی شونم سرمو بلند کردم و با چشم های اشکی بهش خیره شدم..همون دختر خارجیه داشت با نگرانی نگاهم میکرد و گفت:
Why are you crying؟
اونقدر توی زبان مدرسه ضعیف بودم که واقعا نمیفهمیدم چی میگه!متوجه شدم فرانسوی هست و الان بخاطر اینکه من متوجه شم حرفاشو انگلیسی صحبت میکنه اما من توی هیچ زمینه ای استعدادی ندارم حتی زمینه ی خوشبختی یا حتی زندگی کردن.فقط از لحنش فهمیدم داره یه چیزی رو میپرسه
بیشتر نگاه ها سمتمون بود..شهاب و شادی هم برگشته بودن سمتمون و از اونجایی که نمیشد از سرجامون بلند شیم با نگرانی بهم خیره شده بودن
نگاه شهاب کردم..با اینکه اخم داشت اما توی نگاهش نگرانی بیداد میکرد
با غیض نگاهمو ازش گرفتم و کمی بیشتر لم دادم تا نبینتم
* * *
این چند ساعت زهرآلود هم بالاخره سپری شد و ما رسیدیم مکزیک در آمریکا
همه چمدون هامونو برداشتیم و پیاده شدیم..وقتی پیاده شدم،چشمم به شادی خورد که با دو اومد طرفم
توی آغوشش کشیدم و با بغض گفت_خاطره قربونت برم دلم داره میترکه از اینکه هنوز هیچی نشده زهرت شد این سفر
و با گریه گفت_دعوای شهاب کردم که چرا عذابت میده..وقتی گریه کردی قلبم از جاش ایستاد..شهاب هم دستپاچه شد اما نتونست کاری کنه
با اینکه با دلداریش دلم دوباره گرفت اما لبخندی زدم و همونطور که دستشو میکشیدم گفتم_بیا بریم..مهم نیست گذشت..شهاب رو بیخیال من و تو قراره خوش باشیم مگه نه؟
خندید و گفت_وای جیگرت..بیا بریم
romangram.com | @romangram_com