#دلتنگ_پارت_476
با بغض رو به شادی گفتم_صندلی من کجاست؟
شونه ای بالا انداخت و گفت_نمیدونم فقط میدونم صندلی من و شهاب کنار همه
پوزخند کمرنگی زدم و گفتم_میشه بپرسی صندلی من کجاست؟
شادی_البته
و رفت پیش شهاب که روی صندلیش لم داده بود و ازش پرسید و برگشت سمتم
شادی_دو تا صندلی عقب ما..خاطره بیا جامونو عوض کنیم
همونطور که میرفتم سمت صندلیم گفتم_نه عزیزم برو راحت باش منم راحتم
از کنار صندلی شهاب گذشتم..نگاهش نکردم اما زیر چشمی پاییدمش که با حس کردن اینکه حتی نیم نگاهی بهم ننداخت،حالم بدتر شد
سریع رفتم عقب و نشستم روی صندلی کنار پنجره..یکم بعد دختر چشم آبی با موهای بوری که مشخص بود ایرانی نیست اومد کنارم نشست..
اعلام کردن کمربند ها رو ببندیم..همین کارو کردیم و هواپیما از جاش بلند شد
یکم میترسیدم اما اونقدر دلم پر بود که اصلا متوجه صعودش نشدم
لم دادم روی صندلی و هندزفریمو در آوردم.خواستم توی گوشم کنمش که با صدای دختری که کنارم نشسته بود،دست کشیدم و چشم بهش دوختم
با لبخند روبهم گفت_bonjour (سلام)
اصلا نفهمیدم چی گفت!ابرویی بالا انداختم که یعنی متوجه نشدم چی میگی که اونم ابرویی بالا انداخت و نگاهشو گرفت ازم
من هم بیخیالش شدم و هندزفریو توی گوشم کردم و شروع کردم به آواز گوش دادن..دختر خارجیه یکم بعد خوابش برد..با خیال راحت دلو به دریا سپردم و همراه آهنگ آروم آروم اشک ریختم که متوجه شدم شهاب یه لحظه برگشت و نگاهم کرد
سرمو بالا بردم و از پشت پرده ی اشکم بهش چشم دوختم
اولش توی نگاهش چیزی نبود اما بعد جاشو به اخمی کمرنگ داد و سرشو برگردوند..احمق!!کاش نمیومدم منو باش گفتم بیام دلخور نباشه و مسافرت به مزاجش زهر نشه اما حالا چی شد...
چشم هامو بستم و سعی کردم بخوابم تا این چند ساعت زود سپری بشه..کاش میشد تمام مدت رو خواب باشم تا آمریکا سپری بشه
چند ساعتی گذشت اما خواب به چشم های من نیومده بود..از شیشه ی هواپیما به مناظر پایین نگاه کردم..فصل زمستون بود اما حدس میزنم اونجا باید کمی گرم تر باشه!
آسمون پر از ابرهای سفید پنبه ای شکل بود که اندکی پرنده مثل شاهین و یا حتی غازهای وحشی،بین این ابرها پرواز میکردن..
romangram.com | @romangram_com