#دلتنگ_پارت_473
اعصابم خورد خورد بود..من چقدر احمقم!!!
همچنین خوشحال هم بودم که خاطره سریع رام میشد تا ببرمش آمریکا
* * *
جلوی سوپر مارکت بزرگی پارک کردم و پیاده شدم
عینک آفتابیمو از روی چشمم برداشتم و توی دست گرفتم و وارد شدم
رفتم سمت قفسه های مواد غذایی و کلی مواد غذایی واسه توی هواپیما و مسیر های دیگه ای برداشتم به علاوه واسه مامان بزرگش
حساب کردم و خارج شدم..وسایل ها رو صندوق عقب گذاشتم و رفتم سمت مرکز خرید کوچکی اما شیک
واسه خودم چند دست شلوار و لباس خریدم به همراه عطر تلخی..کلی گشتم دنبال عطر مشابه عطر آنا که بالاخره خریدمش..حتما بدمش به شادی که یه وقت خاطره خواست عطرهاشو چک کنه با وجود این شکش برطرف شه
چند دست مانتوی راحتی و شلوار جین شیک واسه خاطره هم خریدم و خارج شدم..با اینکه سایزشو نمیدونستم اما حدسی گرفتم که مطمئنم اندازش میشه..مانتو گرفتم چون حق آزاد گشتن رو نداره..باید مثل همینجا با پوشش بگرده
از پاساژ خارج شدم و تازوندم سمت خونه ی خاطره اینا..
ماشینو توی کوچه پارک کردم و رفتم سمت در و زنگو فشردم
در با صدای تیکی باز شد..وسیله به دست رفتم داخل.مادربزرگ خاطره اومد استقبال
_سلام پسره خوشگلم خوبی؟
_سلام..شکر خوبم..خاطره کجاست؟
_والا چی بگم مادر..هنوز کاراشو هم نکرده..از دیشب تا حالا که اومده نمیدونم چشه هم با من قهر کرده هم با شکمش..موندم چی شده دیشب رفت خرید اومد عوض شده بود
سری تکون دادم و پاکت ها رو گذاشتم روی میز داخل آشپزخونه و رفتم بالا
در اتاقش بسته بود..بدون اینکه در بزنم،درو باز کردم و وارد شدم
روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود..با ورود من سر چرخوند و تا چشمش به من افتاد از سرجاش بلند شد
نه من حرفی میزدم نه اون
رفتم و روی صندلی میز آرایشش نشستم و دست به سینه با اخم رو بهش توپیدم_باز زده به سرت لج میکنی؟اگر نمیای بهم بگو برم بلیط اضافه ی تو رو بدم به کسی که گیرش نیومده یه ثوابی هم میکنیم
romangram.com | @romangram_com