#دلتنگ_پارت_474


دست روی گونه هاش کشید و با کلافگی رو بهم نالید_شهاب انقدر منو عذاب نده..توروخدا راستشو بهم بگو..تو دیشب با یه دختر بودی؟

و منتظر بهم خیره شد..نمیدونم توی نگاهش چی بود که باعث شد لب هام به هم دوخته شن..بدون حرفی به چشم های درشت و منتظرش خیره شدم

چشم هامو روی هم فشردم و چشم ازش گرفتم..نباید کم بیارم..از دستش میدم

من_نبودم..میخوای برو عطرهای شادیو بو کن ببین کدومش شبیه بوی عطر لباس منه

با سرتقی گفت_باور نمیکنم

از سرجام بلند شدم و با عصبانیت قدمی سمتش برداشتم که از ترس چند قدم عقب رفت

انگشت اشارمو سمتش گرفتم و با خشم گفتم_وقتی اعتماد نداری اینجا باید گفت مشکل از تو هست نه من..این اخلاقا و بی اعتمادی ها زندگی نمیشه..من احمق و ساده نیستم که تو هر چی بخوای بگی،بگی و من هیچی نگم!به درک میخوام که نیای..قهر کن تا دندِت کش بیاد

برگشتم و از اتاق خارج شدم و چنان درو به هم کوبیدم که خونه به لرزه افتاد

مادربزرگش هراسون بالا اومد و گفت_چی شد مادر؟

با اخم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم_چیزی نیست..خدافظ

و با گام های طویل و محکم از خونه زدم بیرون و با بالاترین سرعت ممکن تازوندم سمت خونه

وقتی رسیدم اول عطرو به شادی دادم و بعد رفتم توی اتاقم

داد زدم_غنچههه

سراسیمه وارد اتاق شد و گفت_بفرمایید آقا

_چمدون منو آماده کن شب پرواز داریم..به شادی هم گفتی چمدونشو آماده کنه؟

غنچه_بله آقا..اوشون از صبح داشتن لباس جمع میکردن..الان مال شما رو جمع میکنم..چه لباس هایی مد نظرتونه واسه اونجا؟

_اونجا لباس هست اما تو دوتا چمدون پر کن..بیشتر کت و شلوار باشه چند تا هم ورزشی و ساده بزار..عطرو کرم و چیزهایی که میدونی لازمه رو هم جمع کن..یادت باشه چیزی یادت نره

سری تکون داد و رفت سمت کمدم

روی تخت دراز کشیدم و چشم هامو بستم..قبلش هم به غنچه گفتم ساعت 6 بیدارم کنه

* * *

romangram.com | @romangram_com