#دلتنگ_پارت_472
وقتی کاملا متوجه شدم نزدیک ماشینه،سرمو روی فرمون گذاشتم و چشم هامو بستم اما گوش هام از همیشه تیزتر بودن
یه دفعه در ماشین به شدت باز شد..خاطره دستشو روی شونم گذاشت و با صدایی که لرزشش کاملا مشهود بود زیر لب اسممو صدا زد
وقتی کاملا حس کردم که داره از ترس سکته میکنه،بدون هیچ حرف خاصی صاف نشستم سرجام
حتی به روی خودم هم نیاوردم اما اون با چشم های از حدقه در اومده بهم زل زده بود
با حرص زیرلب گفت_تو..تو یه احمقی
و برگشت که بره،با حرفی که زدم باعث شد سرجاش با ایسته و با چشم های حاکم از جرقه ی غم،بهم خیره شد
من_دو روز دیگه دارم میرم آمریکا
شمرده شمرده گفت_آ...آمریکا واسه چ..چی؟
من_هم بخاطر بهتر شدن کارای بیمارستان هم بخاطر اینکه به یه نفر سر بزنم
دست هاش مشت شدن و با لحنی مصنوعی گفت_به سلامتی خوش بگذره
من_توهم با من میای
چشم هاش برق زدن
خاطره_بله؟
من_تو هم با من میای به مدت یک ماه میریم اونجا..هم از جهت تفریح هم از جهت کار
خاطره_اما تو که میخوای با یه نفر دیدار کنی!
من_اوفففف خاطره!!بیخیال..فردا صبح ساعت 6 پرواز داریم..عصر میام بهت سر میزنم..با مادر بزرگت حرف زدم راضیش کردم
با خشم گفت_من با تو جایی نمیام..فکرکردی با یه سفر میتونی منو خر کنی؟تا وقتی تکلیف منو با اون دختره مشخص نکردی من جایی نمیام
من_خیلیم خوب میای..اون عطر هم فکرکنم مال شادیه چون قبل از اینکه راه بیوفتم داشت باهام درد و دل میکرد منم بغلش کردم حتما از اونه
مشکوک نگاهم کرد که گفتم_میخوای باور نکن
دستی به صورتش کشید و بدون حرفی راه افتاد سمت ماشین..سوار شد و سریع رفت
romangram.com | @romangram_com