#دلتنگ_پارت_471


زیرلب زمزمه کرد_شهاب..

نفس حبس شده مو فوت کردم و گفتم_اینجا چکار میکنی؟

انگار تازه یادش اومد که من باهاش قهربودم،اخمی کرد و گفت_فضولی؟تو اینجا چکار میکنی؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم_دست پیشو نکش..بگو ببینم این چه وضع تیپه؟

خاطره_اومدم خرید...

یک دفعه چشم هاش به شدت گشاد شدن..چشم هاشو بست واسه لحظه ای و باز کرد

تعجب کردم

من_چته؟

چشم هاش پر از اشک شد..

زیر لب زمزمه کرد_بوی عطر دخترونه میدی!اونقدر عطرش غلیظ و زیاد هست که امکان نداره کسی متوجه نشه

با اخم گفتم_چرا چرت میگی؟عطر خودمه!

خاطره_شهاب مگه من احمقم؟این..بوی عطر دخترونست..بوی عطر تو تلخه اما این..

دستشو جلوی دهنش گذاشت و با دو حرکت کرد سمت در خروجی و خارج شد

دست هامو مشت کردم..اه اه خدا لعنتت کنه آنا

سریع راه افتادم دنبالش..وارد پارکینگ شد..فهمیدم که با ماشین اومده

سوار ماشینم شدم و پشت سرش راه افتادم..هرچی بهش با چراغ علامت میدادم بزنه کنار نمیزد

یه نقشه به ذهنم رسید

با پوزخند سرعتمو زیاد کردم و نزدیک ماشینش حرکت کردم..نگاهی به اطرافم انداختم..خداروشکر این قسمت خیابون خلوت بود

یه دفعه زدم ترمز که صدای جیغ لاستیک ها بلند شد و حتی ماشین هم کمی دور خودش چرخ زد و دود لاستیک ها بلند شد

دقیق شدم به ماشین رو به روم..متوقف شد و در پی اون خاطره از ماشین پیاده شد و به سرعت اومد این سمت..قصدم همین بود..میخواستم فکر کنه که با شدت ترمز واسه من اتفاقی افتاده

romangram.com | @romangram_com