#دلتنگ_پارت_400
_همینجا منتظر بمونید.پیتزای آماده هست الان براتون میارم
با دستم روی میزشون ضرب گرفته بودم تا پیتزاها رو بیارن
بوی عطر آشنایی بینیم رو نوازش داد..عطر تلخی که هر بار با بوییدنش بیشتر دلتنگش میشدم..چشم هامو واسه لحظه ای بستم و بازش کردم
کنارم ایستاده بود
به آرومی سرچرخوندم و بهش خیره شدم..قلبم به شدت توی جاش میتپید..الان با این دلتنگی فهمیدم که من چقدر دوستش دارم اما اگر میتونستم فریاد میزدم که ازش متنفرم
سنگینی نگاهمو حس کردو همون طور که نگاهش به روبه رو بود اخم غلیظی کرد
نگاهمو ازش گرفتم..
شهاب_الاف نیستم بیا بگو حساب ما چقدر شد
پسره اومد و گفت_43000 تومن
اوفففف مگه چی خوردن..خب احمق اونا که مثل شماها چیزای ارزون نمیخرن
شهاب پولو روی میزشون گذاشت و از مغازه خارج شد..برگشتم و از پشت بهش نگاه کردم..رفتش..کثافت..رفت
دلم خورد شد..من بخاطر اون حتی راضی نشدم از مغازه خارج شم حالا اون سریع سرشو میندازه پایین و میره
داشت میرفت طرف ماشین که یه لحظه برگشت و نگاه منو غافلگیر کرد..هول شدم و متعجب..بهم خیره شده بود..بعد از چند ثانیه با اخم نگاهشو ازم گرفت و سوار ماشینش شد..نگاه سعید کردم..پس اون کجاست؟
دیدم بالای سر بهار ایستاده و داره بهش یه چیزی میگه..بهارم اخم کرده و روشو کرده سمت دیگه ای
سعید دستی به صورتش کشیدو از مغازه خارج شد
_خانم با شماهم
سریع برگشتم
من_ب..بله
_پیتزاهاتون..میبرید؟
من_ن..نه همینجا میخوریم
romangram.com | @romangram_com