#دلتنگ_پارت_401


سرتکون داد و رفت

پیتزاها رو برداشتم و رفتم نشستم

بهار داشت گریه میکرد

من_بهار چرا گریه میکنی؟چی بهت گفت؟

با گریه رو بهم گفت_خاطره میدونی چی گفت؟گفت من تا ابد منتظرت میمونم

سرشو گذاشت روی میز و بی صدا اشک ریخت

* * *

(از زبان شهاب)

بعد از اینکه سعید سوار شد با سرعت تازوندم به جایی که نمیدونستم کجاست فقط میخواستم از اون محیط خفقان آور دور شم

سعید که حالش خراب خراب بود و حال منم دست کمی از اون نداشت

سعید همونطور که اشک میریخت گفت_فکرشو نمیکردم ببینمش..اومدم شیراز تا چند روزی حال و هوام عوض شه اما چی شد

شهاب خیلی سخته برام..فکرشو کن اگر با شوهرش بود میکشتم پسره رو

من_بیخیال..مرد که گریه نمیکنه

سعید_عاشق نیستی بفهمی چی میکشم

عاشق نیستم؟نه نیستم اما دل باخته هستم..دل باخته ی اون چشم های درشت خیس..چشم هایی که با دیدنم لبالب مملو از اشک شدن

سعید_منو برسون هتل

من_این چه حرفیه؟بیا بریم خونه

سعید_نه داداش..حالم خوب نیست میخوام تنها باشم

سرتکون دادم و رسوندمش هتل

گوشیمو در آوردم و شماره ی مسعود رو گرفتم..بازم خاموش بود..مسعود کجایی پسر؟دلم بدجور شور میزد..هرچی دنبالش میگردم نیست..خونشون هم تخیله کردن..هیچکس ازشون خبر نداره.سپردم دست بچها پیداش کنن اما بازم بی خبر

romangram.com | @romangram_com