#دلتنگ_پارت_399
بهار_میخوای بریم ببینیمش؟
با اخم گفتم_نخیر..برم بگم دلم برات تنگ شده اونم بگه به درک؟
بهار_چمیدونم..تو فرصتشو داری و ازش استفاده نمیکنی
من_چه فرصتی.اون احمق مینارو ترجیح داد..من بخاطر اون افتادم گوشه ی زندون البته همش هم زیر سر اون نبودا ولی مینا از طرف اون بود.حالا هم که بهم میگه مارو به خوش شمارو به سلامت..غرورمو له کرد
بهار_چی بگم والا
* * *
باهم توی پاساژ ها قدم میزدیم..بهار کلی خرید کرد و من فقط یه کفش خریدم
بهار_وای خاطره گرسنم شد..بیا بریم این فست فودیه یه چیزی کوفت کنیم
من_اینجا چیزاش گرونه
بهار_ما ارزوناشو میخریم
سرتکون دادم و با هم وارد مغازه فست فودی شدیم
داشتیم با چشممون دنبال جایی برای نشستن میگشتیم که با دیدن دو شخصی که ته مغازه نشسته بودن قلبم از حرکت ایستاد..چقدر دلم براش تنگ شده بود مخصوصا الان که با تیشرت همرنگ چشم هاش جذاب تر شده بود
نگاه بهار کردم..اونم با تعجب داشت نگاهشون میکرد و چشم هاش پر از اشک بود
جالبه..شهاب که خونش اینجاست سعید چرا اومده؟حتما فهمیده که بهار اومده،اونم اومده.اما از کجا؟
دست بهارو گرفتم و رفتیم سر میزی یکم از اونها دورتر نشستیم
هردو استرس داشتیم
بهار با بغض رو بهم گفت_خاطره چقدر شکسته شده..قربونش برم
روشو کرد جهت مخالف اونا و اجازه داد اشک هاش فرو بریزن
من پشتم بهشون بود واسه همین نمیدونستم جریان از چه قراره
بلندشدمو رفتم دوتا پیتزا سفارش دادم
romangram.com | @romangram_com