#دلتنگ_پارت_398


بهار_وای گور به گور شده چقدر دلم برات تنگ شده بود

من_گمشو مرغ من

خندید و اجازه داد تا به شوهرش سلام کنم

من_سلام.خوش اومدید

فرهاد با احترام بلند شدو گفت_سلام..ممنونم

گونه ی مامان بزرگو هم بوسیدم و با بهار رفتیم طبقه ی بالا

بهار روی تخت نشست و منم شروع کردن به در آوردن لباس هام

در همون حین از بهار پرسیدم_چخبر بهار خانم؟از فرهاد راضی هستی؟

سرشو انداخت زیر و گفت_فرهاد خیلی خوبه..بعضی وقتا زجر میکشم از این خوبیش..ولی دل من بیقرار یکی دیگست

من_رابطتت باهاش چجوریه؟

بهار_مثل زن و شوهر اما تمام دلبری ها از جانب اونه..با هر ابراز علاقش من فقط لبخند میزنم.لبخندم هم فقط از سر اینه که حرفاش گاهی اوقات به دلم میشینه..چند بار گفته بیا بچه دار شیم من سنم دیگه داره بالا میره منم بهش گفتم که هنوز کنار اومدن با این وضعیت برام سخته

با شیطنت گفتم_پس تو هم دوستش داری!

بهار_خب شوهرمه ولی عاشق سعیدم هنوز..بعضی وقتا با دیدن اون کتاب شعر انقدر گریه میکنم که..که فرهادم سمیرا میکنه

سرشو توی آغوش گرفتم و شروع کردم به نوازش موهاش.اون هم از این وضعیت سواستفاده کردو شروع کرد به گریه کردن

یکم که آروم شد بهش گفتم بریم بگردیم توی شهر اونم قبول کرد

فرهاد و راضی کردیم باهامون نیاد که اونم واسه شادی دل بهار قبول کرد

بهار_خاطره یه لباس خوب بهم بده بپوشم

من_توی کمد بردار

همونطور که دنبال مانتو میگشت گفت_دیگه شهابو ندیدی؟

من_نه

romangram.com | @romangram_com