#دلتنگ_پارت_375


با لبخند تلخی گفتم_انقدر عذابم و ضخمم زیاده که بلد نیستم توصیفش کنم..فقط میتونم بگم،

با صدای آرومی زمزمه کردم_خیلی سخته

آب دهنشو به سختی قورت داد که باعث شد سیب گلوش بالا و پایین بره..سپس بعد از کشیدن نفس عمیقی گفت_هنوزم منو مقصر میدونی؟

چشم به رو به رو دوختم و گفتم_نه..خودمو که چرا از موقعیت استفاده نکردم..مامانم رفت..چه دردی بدتر از اینه

شهاب_اعصاب منم داره خورد میشه..یکم قوی باش..به اندازه کافی گریه کردی..وقتشه که به خودت بیای و برای ادامه زندگیت بجنگی..وقتت میره و بقیه چیزا رو هم از دست میدی

حرفی نزدم..به حرفش فکرکردم..دیگه چی داشتم که از دست بدم؟

شهاب دست برد و ضبطو روشن کرد..آهنگ غمناک بی کلامی پخش شد..سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هامو بستم

شهاب_بیا اینجا

فهمیدم منظورشو..لحنش زیبا بود و من درک کردم این آغوش پر امنیت رو..چشم بسته خودمو توی آغوشش جا دادم..موهامو نوازش میکرد و من حس زیبای الان رو چاشنی حس درد آورم قرار دادم..کمی که گذشت چشم هامو بازکردم..بهم خیره شده بود..من هم بهش خیره شدم..به چشم های یخ زده ی آبی رنگش..چشم هایی که جدیدا واسم جذابیت زیادی داشتن..این مرد عوض شده بود

زمزمه کردم_هنوزم سرقولت هستی؟

_تا ابد

صورتم نا خواسته کمی بهش نزدیک تر شد..شاید این ب*و*س*ه که موقعیتش هیچوقت پیش نمیومد،الان بهم آرامش بده

نگاه اون هم رنگ دیگه ای گرفت..سرشو به آرومی نزدیک کرد..با نزدیک شدن صورتش به صورتم،پلک هام آروم روی هم قرارگرفتن

بالاخره این فاصله از بین رفت..فاصله ای که با از بین رفتنش،وجودم به لرزه افتاد..تنم گر گرفت..حس گرمای شدید بهم دست داد..گرمای عشق توی قلبم شعله ور شد..

بی حرکت فقط توی اون موقعیت مونده بودیم..شهاب محکم منو به خودش فشرد..من عاشق این مردم..دست مشت شدمو روی سینه ستبرش قرار دادم و سعی داشتم جدا از گرمای این چیزی که اسمش رو نمیدونم،ضربان قلبشو هم چک کنم که با ضربان عادی اما با لرزشی مواجه شدم

دوست داشتم زمان تا ابد همینطور بمونه و من بتونم این حس آرامش و شیرین رو به تکاتک سلول های بدنم تزریق کنم

کمی ازش فاصله گرفتم وگفتم_شهاب من عاشقتم..فقط تویی که آرومم میکنی..فقط تویی که با وجودت درد هامو فراموش میکنم

با چشم های بسته زمزمه کرد_زندگیمو تغییر دادی..با وجود تو دارم میبازم به غرورم..شاید این دل من باشه که باخته ی تو هست

محکم به آغوشم فشردمش..اون هم همینطور..انقدر دوستش داشتم که قدرت علاقم نمیتونست جلوی خجالتی و هرچیز دیگه ای رو برای ابراز علاقم بگیره..دوست داشتم بدونه که من چقدر دوستش دارم.هرچند با گفتن آخرین حرفش وجودم با عسلی شیرین مخلوط شد و من غرق شیرینی این عسل شدم

با صدای زنگ گوشیش با چهرهی درهم فرورفته ازم جدا شد

romangram.com | @romangram_com