#دلتنگ_پارت_374


شهاب_خاطره.چرا انقدر خودتو زجر میدی؟

سرمو روی شونش گذاشتم و گفتم_توهم مثل مامانم..هردوتون گفتید همیشه پیشم هستید

شهاب_درگیر کارای آتیش سوزی بودم

من_کی بود؟

شهاب_اینارو ول کن..میخوای ببرمت بگردی شاید بهتر شدی؟

من_نه..

سکوت کردم..

بعد از کمی مکث زجرآور با صدای آرام و زجرآوری زمزمه کردم_من این صدارو رو دوست دارم..

با تعجب گفت_صدای چی؟

به صدای قیژ قیژ تاب اشاره کردمو گفتم_اینو

دستی روی صورتش کشید و گفت_صبرکن الان میام

و رفت

به تاب نگاه کردم و گفتم_توهم ناراحتی؟داری گریه میکنی؟ببین گریه اینطوری نیست..باید جیغ بزنی..باید خودتو خالی کنی..یا شایدم...باید سکرت کنی

جوشش اشک توی چشم هامو حس کردم..دستامو روی چشمم فشردم و به خودم نهیب زدم..گریه نکن..نکن..احمق سست گریه نکن..اما نمیشد..پشت سرهم نفس عمیقی کشیدم که بلکه حالم کمی بهتر شد

بعد از چند دقیقه با شال و شنلی برگشت..دورم انداخت و دستمو گرفت کشید و خونه خارج شدیم و سوار ماشینم کرد

بدون حرفی شروع به حرکت کرد..سرمو به شیشه ی ماشین چسبوندم و چشم هامو بستم..صدای ماشین ها و مردم گوشم رو نوازش میداد..چقدر مردم شاد بودن!

بعد از چند دقیقه با توقف ماشین،چشم هامو به آرومی باز کردم

همه جا خاکی بود..هیچ خونه یا مغازه ای نبود این اطراف..

من_اینجا واسه چی اومدیم؟

شهاب_مگه پر نیستی؟خودتو خالی کن..گریه کن..از دردت بگو..کسی هم نیست

romangram.com | @romangram_com