#دلتنگ_پارت_319


بخاطر اون داروی بیهوشی هنوز کامل هشیار نبودم اما سعی کردم به خودم بیام

بلندشدم و تلو خوران به سمت در رفتم..با مشت کوبیدم به در آهنی و التماس میکردم درو باز کنن اما بی فایده بود

در با شدت بدی باز شد که باعث شد به عقب پرت شدم

همون پسر بود.اومد داخل و گفت که درو ببندن و در بسته شد.انگار کسی هم پشت در نگهبانی میداد

همونطور خوابیده خودمو به عقب هل میدادم

خم شد و یقه ی مانتومو گرفت و بلندم کرد..به چشم های وحشت زدم خیره شد و با لحنی که شهوتش کاملا مشهود بود زمزمه کرد_خوب طعمه ای هم هستی

دستمو روی دستش گذاشتم تا از یقم جداش کنم و در همون حین گفتم_بزار برم..شرفمو ازم نگیر..هرکاری بخوای میکنم

گریه امونم نمیداد

ولم کرد که دوباره روی زمین افتادم..لباسشو توی یه حرکت از تنش جدا کرد..وحشت کرده بودم

ملتمسانه جیغ زدم_به من دست نزن

دستش رفت سمت کمربندش و بازش کرد..چشم هامو محکم رو هم فشردم..دیگه راهی نمونده آخر خطه

خدایا بازم التماست کنم؟بازم به پات بیوفتم؟دیگه نمیتونم!!دیگه رمقی واسه التماس کردن تو تنم نمونده

دست اون بی شرفو روی پوست گردنم حس کردم..اما چشم هامو باز نکردم..لرزش چشم هامو حس میکردم..داشتم جون میدادم

داشت دکمه های مانتومو باز میکرد که نمیدونم جونمو دادم یا نه اما بعد از زمزمه ی(خدا از سرت نگذره)چشم هام بسته شد..

خدایا ازت میخوام اگر بعد از بازکردن چشم هام دنیا پیش روم تیره و تاریک شده باشه هیچوقت چشم باز نکنم

* * *

با صدای داد کسی پلک هام لرزید و کم کم چشم هام باز شد.با دید تارم به اطرافم دقیق شدم

چیزی رو نمیدیدم..با یادآوری اتفاقی که واسم افتاد گوش هام ناشنوا شدن فقط دست بردم تا ببینم مانتوم تنمه یا نه که دیدم دکمه هام بازه و مقنعه هم سرم نیست..چشم هامو بستم و با صدای بلندی شروع به گریه کردم

دستی زیر بدنم قرار گرفت و بلندم کرد.نمیخواستم چشم هامو باز کنم فقط زیر لب گفتم_پست عوضی

داشت حرکت میکرد اون بی شرف.حرف هم نمیزد

romangram.com | @romangram_com