#دلتنگ_پارت_318


صداش بلند شد

_عزیزم بیا سوار برسونمت توی گرما تخم مرغ میشی

و خنده ی بلندی سر داد

قدم هامو تندتر برداشتم.از پشت سرم صدای بسته شدن در ماشین که نشون میداد پیاده شده،به گوش رسید

وحشت زده شدم..شروع کردم به دویدن که دستم به عقب کشیده شد و برگشتم

مچ دستمو محکم توی مشتش گرفته بود..ناخواسته از شدت نا توانی و ضعیف بودنم گریه کردم

با عجز و گریه رو بهش گفتم_توروخدا ولم کن

با بی توجهی کشیدم سمت ماشین

سعی کردم خودمو عقب بکشم اما نشد

نزدیک ماشین بودیم که ایستاد..خوشحال شدم شاید به خودش اومده و میخواد ولم کنه

چشم هاشو ریز کردو گفت_دهنتو ببند.دخترای بدبخت و خیابونی مثل تو لیاقتشون اینه که دیگه برن بمیرن

من_توروخدا..بخدا کنکور داشتم ولم کن جون مادرت

یکی خوابوند توی گوشم و گفت_اسم مامان منو به زبونت نیار.دختری مثل تو که دنبال پول و مال یکی مثل منصورین رو باید به حسابشون رسید

چشم هام گشاد شد..منصوری؟از طرف شهابه؟نکنه...نکنه شهاب که گفته بود جای امتحان داری یعنی اینکه...

وای نه خدا..خدایاااا غلط کردم لطفا..نمیخوام شهاب ازم سواستفاده کنه.لعنت به هر چی علاقست.لعنت به هر چی بی پدری که باعث شده با دیدن یه جنس مخالف دل ببازم

ساکت شدم..بی صدا اشک میریختم..چکارمیکردم؟وقتی یکی مثل شهاب دستور داده چه میشه کرد؟

توی شک بودم که اون پسر سواستفاده کرد و دستمالی جلوی دهنم قرار داد..تقلا کردم اما بی فایده بود و چشم هام به تاریکی عادت کرد

* * *

چشم هامو به زور باز کردم!همه جارو تار میدیدم..چشم هامو مالش دادم که کمی از دیدم بهتر شد

با دقت اطرافمو کاویدم..زیر زمین بود.من روی زمین افتاده بودم

romangram.com | @romangram_com