#دلتنگ_پارت_298


مسعود_با مینا برو

با پوزخند گفتم_بلانسبت برم آبرومو ببره؟!

مصمم بودم از گفتنش اما دلو زدم به دریا و گفتم_من خاطره رو بوسیدم

از حرکت ایستاد..با چشم های گشاد شده بهم خیره شده بود

خنده ی کوتاهی کردم و گفتم_بابا پیشونیش بود

دست گذاشت روی شونم و گفت_داداش نکنه دلتو باختی رفت

من_نه اما خب اون به چشمم نسبت به مینا و آنا متفاوت تر بنظر میاد

خندیدو گفت_مبارکه..خب فردا که تنهایی و کسی رو نمیبری..اونو ببر مهمونی

سرمو خاروندم وگفتم_نه بابا کجا ببرم!هنوز که چیزی نشده

مسعود_از نگاه اون دختر هم میشد خوند که علاقه بهت داره

پوزخندی زدم و چیزی نگفتم

* * *

صبح روز بعد با صدای ساعت کوک شده بیدار شدم..سریع آماده شدم و رفتم سمت فرودگاه..مینا هم باهام اومد

از دور مسعود رو دیدم

رفتم سمتش..تا منو مینا رو دید لبخندی زد

توی بغل گرفتمش..غمگین بنظر میومد

کنار گوشم با عجز زمزمه کرد_میدونم برمیگردی ولی دلم گرفته میشه..باورت نمیشه ولی وقتی که وارد شدین یه لحظه دلم واست تنگ شد.تو عزیزترین کس زندگیمی ولی وقتی..وقتی..

نفس عمیقی کشید و ادامه داد

_بیخیال..مرسی که همیشه پشتم بودی

چند مشتی که بی شباهت به نوازش نبود به کمرش زدم و گفتم_با اومدن مینا که مشکل نداری؟

romangram.com | @romangram_com