#دلتنگ_پارت_299


ازم جدا شد..نگاهش رو به مینا که سرش پایین بود دوخت و گفت_نه این چه حرفیه..مینا هم مثل خواهر خودم

مینا سرشو بلند کرد..لبخند کمرنگی زد وگفت_سفر خوبی داشته باشید

تعجب کردم..چقدر رسمی..حتما هدف بعدیش مسعوده

صدای زنی از بلندگو که اعلام آمادگی برای پرواز رو میداد به گوش رسید

مسعود دستمو گرفت و گفت_من دیگه برم..منتظرتم..به زودی میبینمت

بغلش کردم و بعد از خداحافظی رفت..واسم جالب بود چرا غمگینه!!گاهی اوقات نگاهش رنگ عوض میکرد نمیدونم چرا اما دردی توی دل داشت که من بیخبر بودم ازش

* * *

(از زبان خاطره)

با عجله رفتم سمت مدرسه..از دیشب تا حالا هیجان دارم واسه تعریف کردن اتفاقات دیشب.نمیخواستم پشت تلفن بگم

وقتی رسیدم مدرسه سریع رفتم توی کلاس..بهار و شادی تا منو دیدن با دو اومدن سمتم..با پروانه هم آشتی کرده بودیم ولی خب با مهدیس بیشتر میگشت و کم میومدن سمت ما

هردوشون رسیدن به من

بهار_بگو چی شد دیشب؟

خندیدم و گفتم_وای خجالت میکشم بگم

بهار کیفمو ازم گرفت و انداخت رو نیمکت..دستمو گرفت و هرسه رفتیم توی حیاط

واقعا از شادی خجالت میکشیدم

شادی_بگو دیگه

سرمو انداختم پایین و گفتم_شهاب اومد خونمون و...

آب دهنمو قورت دادم و ادامه دادم_اولش گفت چرا بچه بازی در میاری گفتم چرا به من گیر میدی برو به دخترای دور و برت گیر بده اونم گفت چون اونا کارشون اینه کاری بهشون ندارم

بهار_خب

من_بعدش گفتم من این کاره نیستم اونم گفت که نه تو با اونا فرق داری..تو وجودت آرومم میکنه بعدش..بعدش پیشونیمو بوسید و رفت

romangram.com | @romangram_com