#دلتنگ_پارت_297


داد زد_بسه دیگه ببند اون وامونده رو

من هم بلند تر ادامه دادم_زندگیت و زندگی که واسه ما ساختی همش به درد خودت میخوره..این خونه همش توی سوت و کوره..تو بفهم!از روزی که شناختم تو بابای منی هر روزش واسم مثل زهره

با صدای بلندی جواب داد_چی براتون کم گذاشتم؟همتون که سرتون با پولای من گرمه..یکی مثل تو من اگر پول نداشتم انقدر مغرور و پست نبودی.مشکلت اون مادرته؟به من چه پسر..عمرش همونقدر بود مرد تازه زیادی هم عمرکرد

زیر لب غریدم_خفه شو..

اومد سمتم یقمو گرفت و داد زد_دفعه ی دیگه حتی،تو از زبونت شنیدم وای به حالت

هلش دادم عقب که باعث شد چند قدمی به عقب برداره

رو بهش غریدم_کثیف کاریای خودتو جمع کن..دست شادی رو میگیرم و بعد از کنکورش برمیگردیم شیراز تو بمون بین پولات دست و پا بزن

شادی داشت گریه میکرد..مرتیکه ی پست زیادی احترامش گذاشتم پررو شده

نه گوشی همرام بود نه چیزی تازه لباسم هم خونگی بود.اهمیت ندادم و با همون سر و وضع رفتم بیرون

روبه کسری گفتم_گوشیتو بده کسری

سریع گوشیش رو در آورد و داد دستم

شماره ی مسعود رو گرفتم و گفتم تا ربع ساعت دیگه اینجا باشه

ربع ساعت گذشت رسید..از در خارج شدم.حالا مسعود هم رسیده بود

خندیدو گفت_پسر با این تیپ کجا؟میخوای یه آمبولانس بفرستم بیاد همراهمون دختر جمع کنیم؟

من_بیخیال بیا بریم جنگل میخوام یکم راه برم.اینجا جهنمه

راه افتادیم باهم

توی راه همه چیزو واسش تعریف کردم..حرفی نزد چون میدونست آتیش من خاموش نمیشه

رو بهش گفتم_فرداشب بخاطر یکی از عمل هایی که انجام دادم مهمونی مجلل ترتیب دادن آماده باش فردا شب میام دنبالت

مسعود_من فردا صبح بلیط دارم

اخمی کردم..اوخ یادم رفته بود

romangram.com | @romangram_com