#دلتنگ_پارت_273


_شهاااااب

پامو محکم روی پدال فشار دادم و فرمونو چرخوندم سمت خاکی

لعنتی!!

خاطره داشت با ترس نگاهم میکرد

خاطره_چ..چتون شد؟

بدون توجهی بهش از ماشین پیاده شدم و رفتم کمی دورتر ایستادم

دستمو روی صورتم کشیدم

زیر لب زمزمه کردم_لعنتی..لعنتیییی..لعنتییییییی..واسم مادری کردی تو؟گذاشتن؟اون منصوری سگ گذاشت؟واسم پدری کرد؟عقده ی ما سه تا رو از بین برد؟

هیچوقت گریه نمیکردم اما...داشتم از درون زجر میکشیدم..شاید در برابر این درد هام بچه بودم..یه بچه ی کوچیک پر از خشم

به سنگ جلوی پام لگد محکمی زدم و حرکت کردم سمت ماشین و سوار شدم

خاطره حرفی نزد..نباید هم بزنه

توی سکوت با سرعت رانندگی میکردم..چند ساعت توی سکوت گذشت که متوجه شدم ساعت 3 هست و ما هنوز حتی صبحانه هم نخوردیم..خودم گرسنم نبود اما این دختر چی؟بنابراین کنار جاده توقف کردم و رفتم یه ساندویچ گرفتم و اومدم

انداختمش روی پاهای خاطره و بدون حرفی دوباره حرکت کردم

توی سکوت غذاشو خورد..یکسره تا گیلان رانندگی کردم..پاهام درد گرفته بود اما اهمیتی ندادم

ساعت 5 صبح بود که رسیدیم..خاطره بیدار بود..رسوندمش خونشون و رفتم سمت خونه..چون همه خواب بودن بدون سرو صدایی رفتم توی اتاق و سریع به خواب فرو رفتم

* * *

(یک هفته بعد)

با مسعود در حال شطرنج بازی کردن بودیم که گوشیم زنگ خورد

نگاهی به شماره انداختم..آنا بود

با بی میلی جواب دادم

romangram.com | @romangram_com