#دلتنگ_پارت_272


چرا باید انقدر بداخلاق باشه؟فرق منو بهار چیه؟توی مدت کوتاه سعید و بهار عاشق هم شدن اما..

چشم هامو بستم..نمیخوام به چیزهای الکی فکرکنم

* * *

(از زبان شهاب)

از اتاق خارج شدم..دختره ی احمق

رفتم سمت در..ساسان داشت جعبه ی آچار و این چیزا رو جمع میکرد

به چارچوب در تکیه دادم و به ساسان چشم دوختم

صحنه ی چند لحظه قبل توی ذهنم مرور شد..واقعا این دختر احمقه؟با مینا فرق داره!با اون دختره آنا هم فرق داره!

اما..به کسی که من میخوام شباهت داره؟شاید..

آروم!ساده!متین

بیخیال مرد این مزخرفات چیه!تو همه رو مثل یه تیکه کاغذ مچاله کردی انداختی دور این میخواد روح تو رو تسخیر کنه؟!هه

برگشتم توی اتاق!!!خواب بود..معصوم خوابیده بود

چشم ازش گرفتم و سعی کردم بخوابم

* * *

این چند روز هم به احمقانه ترین شکل ممکن گذشت..متنفر بودم از عزا داری..مخصوصا واسه چنین موجود پست و رذلی

از کوچیکی پا توی مراسم عزا نمیزاشتم!وقتی مادرم هم مرد هم فقط یکبار اونجا رفتم..مرگ مادرم اتفاقی نبود!همه ی ما منتظر مرگش بودیم

مادرم زن قوی بود!از وقتی که متولد شد سرطان سر داشت..زن مقاومی بود خوب دووم آورد اما سر زایمان سومش تموم کرد.شادی هم دیر بدنیا اومد و زجر زیادی کشید

همیشه مریض بود..هیچوقت پیش ما نبود!واسه من و شادان مادری نکرد!پدر خودخواه من هم همش فکر پول بود و براش مهم نبود شهاب و شادانی یا حتی یه زن مریضی هم اینجا هست..همیشه خواستم مادرم واسم مادری کنه اما هیچوقت اینطور نشد..کمبود محبت از جانب زن چندانی ندارم اما شادی!! اون داره

این شغلو انتخاب کردم بخاطر اینکه با بیماری سر مبارزه کنم و کسایی که حق چشیدن طعم محبت مادری رو دارن،به خواستشون برسن

باصدای جیغ خاطره به خودم اومدم

romangram.com | @romangram_com