#دلتنگ_پارت_271


همه سوار ماشین شدیم و برگشتیم..وقتی رسیدیم خونه ی مادر سینا هوا تقریبا تاریک بود..همه بخاطر خستگی برگشته بودن خونه هاشون

ماشین رو توی حیاط پارک کردیم و رفتیم سمت خونه

با صدای ساسان ایستادیم_ننه چرا چراغا قطعه؟

مادرسینا_نمیدونم مادر..شاید فیوزا پریده

ساسان_آهان یادم اومد..مشکل همیشگی..این سیمش مشکل داره..بزار برم از همسایه سیم بگیرم بیام درستش کنم

و از در خارج شد..انگار فقط این خونه بود که برق نداشت

شهاب_آروم برید داخل..

همه رفتن داخل و من هم پشت سر شهاب وارد شدم

کمک مادر سینا کردم و بردمش توی اتاقش و خودم هم رفتم سمت اتاقمون

تاریک تاریک بود..با دید بدی که داشتم سعی کردم حواسمو بدم به اطرافم و راه برم تا برسم به میزی چیزی تا بفهمم کجای اتاقم..از ترس نسبت به تاریکی نقشه ی اتاق توی ذهنمو هم از یاد برده بودم

رفتم جلو تا خوردم به چیزی..مطمئن بودم این نه دیواره و نه میز

با هشیاری کاملم قلبم شروع کرد دیوانه وار خودشو توی سینم کوبیدن..وای شهاب بود مطمئنم

دستمو بردم بالا تا با لمس کردنش به شهاب بودنش مطمئن شم

از شانس بدم دقیقا دستم روی لبش قرارگرفت..صدای نفس های نامنظمش توی این تاریکی و سکوتش منو دیوونه میکرد و ترسم رو هم بیشتر..داشتم بیهوش میشدم..نمیدونم از این همه اتفاق غیرممکن بود یا انقدر نزدیکیم به شهاب

صدای خشمگینش به گوش رسید_داری چه کار میکنی؟

از ترس ازش دور شدم

سرمو انداختم زیر و گفتم_معذرت میخوام میخواستم ببینم چیه که..

همون لحظه برق ها وصل شد..سرمو به آرومی بلند کردم

چهرش سرخ سرخ بود اما چشم هاش آروم..ناخواسته از شدت ترس زیاد اشک توی چشم هام حلقه زد..

با بی تفاوتی از اتاق خارج شد..رخت خواب رو پهن کردم و با همون لباس ها دراز کشیدم

romangram.com | @romangram_com