#دلتنگ_پارت_270
رفتم سمت مادر سینا
من_خاله جان بدید من هم کمکتون حلوا درست کنم!
همونطور که اشک هاشو با لبه ی رو سریش پاک میکرد گفت_نه مادر..دوست دارم خودم درستش کنم..آخرین کاریه که میتونم برای نور چشمم انجام بدم..خدا از گناهاش بگذره
زیرلب زمزمه کردم_ان شا الله
یکم گذشت و همه سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت قبرستون..اونجا که رسیدیم بسیاری از مردم اونجا بودن..جمعیت زیاد بود..بنظر میرسید خانواده ی سرشناسی باشن
حلوا هارو گرفتم و شروع کردم به پخش کردن..همه گریه میکردند..نگاهی به قسمت مردونه انداختم..ساسان داشت با عجز گریه میکرد و اما شهاب..عقب تر از بقیه دست به سینه و عینک روی چشم ایستاده بود و داشت به اطراف نگاهی مینداخت..چشم ازش گرفتم و دوباره مشغول شدم
وقتی پذیرایی تموم شد رفتم کنار مادر سینا که از شدت گریه داشتند بادش میزدند و آب قند به خوردش میدادن،روی دو زانو نشستم..دست گذاشتم روی شونش و گفتم_میگذره این روزا هم..دنیا همینه..مثل یه مسابقه.باخت داره ولی برد نداره..باید منتظر حذف همه از بازی باشیم
با گریه گفت_قربونت برم دخترکم..آدم توی این شرایط سخت این چیزا اصلا نمیتونه آرومش کنه..بچم نمیدونم چش شد که یهو جسد سوختشو آوردن
با دو دست زد روی پاش و گفت_خیرنبینه اونی که باعث چنین مصیبتی شد
نگاهی به شهاب انداختم..تقصیر شهاب نبود اما،،خوشم نیومد از این حرفش هر چند که حق داشت.. اما شهاب لاق خیر ندیدن نیست
وای خاطره توهم زدی..دیگه داری زیاده روی میکنی..اگر شهاب تو رو به چشم یه مزاحم هم ببینه زیاده واست
بعد از چند ساعت رفتیم حسینیه..اونجا نهارمونو خوردیم..واسه شادی روحش دعا هم خوندیم و اندکی به اضافه ی من نماز هم خوندیم
با صدای یه زن که داشت کسی رو صدا میزد سرمو برگردوندم
_نازنین
نازنین!!!شاید زیاد نازنین اینجا باشه اما از این نازنین مطمئن بودم که خودشه..همون عشق سینا..نازنینه سینا
نگاه به سمتی که اون زن داشت میرفت کردم..یه دختر با پوست گندمی متمایل به سبزه و چشم های طوسی درشت..ترکیب جالبی توی صورتش ایجاد شده بود و همین زیباش میکرد
نازنین داشت گریه میکرد..شکسته به نظر میرسید اما..مگه این کسی نبود که سینارو ول کرد و به این راه کشوندش؟اون باعث شده بود که سینا بمیره..فقط بخاطر پول!یعنی اونقدر عشق بی ارزشه که بخاطر دوهزار پول اینطوری فراموش شه؟
دوست داشتم برگردم و سرزنشش کنم.بگم که بخاطر تو همه به این روز افتادن اما..
چشم ازش گرفتم..دختره ی بی چشم و رو حتی لیاقت سرزنشو هم نداری
نزدیک های ساعت 6 بود که بلند شدیم و عزم رفتن کردیم
romangram.com | @romangram_com