#دلتنگ_پارت_267
من_فکرکنم توهم خسته شدی.میخوای یه جایی نگه داری فردا حرکت کنیم
شهاب_فکرخوبیه..کجا شب بمونیم؟هتل؟
معلوم بود که نه..هوای به این آزادی رو ول کنم برم هتل؟
من_نه هوای آزاد باشه بهتره
شهاب_مثلا؟
کمی فکرکردمو گفتم_بنظرم پارکی جایی باشه بهتره
خشک جواب داد_پارک؟
من_مممم..خب توی پارک مسافرتی..امن تره.البته اگر چادر مسافرتی همراهت باشه
سرتکون داد و بدون حرفی راه افتاد
یکم بعد کنار پارکی نگه داشت..اونجا پر از چادر های مسافرتی بود..با کمک شهاب چادر مسافرتی بزرگی رو وصل کردیم و داخلش رفتیم
چون بزرگ بود شهاب گوشه ی چادر و من هم گوشه ی دیگش خوابیدم
* * *
بالاخره این دوروز هم گذشت و مارسیدیم به روستای مورد نظر توی مشهد
از مسیر خاکی گذشتیم و جلوی خونه ای از کاه و گل با در بزرگ قهوه ای نگه داشت..شهاب زنگ زد به اون پسر(برادر سینا)واون هم اومد و درو بازکرد..شهاب ماشین رو داخل برد..وقتی خواستم از در نیمه باز ماشین پیاده شم شهاب محکم روبهم گفت_فقط چند روزه..این چند روز رو مجبوریم نقش بازی کنیم.میفهمی که؟
من_باشه
وپیاده شدم..اون هم پیاده شدو اومد کنارم ایستاد..
ساسان برادر بزرگ سینا اومد استقبال و راهنماییمون کرد داخل شیم
داشتیم کفش هامونو در میاوردیم که زنی قد کوتاه و تو پر اومد استقبال.بالهجه ی مشهدی روبهمون گفت_سلام.خیلی خوش اومدید
من_سلام ممنون
شهاب هم جوابی نداد..باهم وارد شدیم..خداروشکر خونشون خیلی شلوغ نبود.یعنی مراسم اصلی فعل انبود
romangram.com | @romangram_com