#دلتنگ_پارت_268
باهمه سلام کردیم و رسیدیم به مادر سینا..خیلی خوش برخورد بود
ساسان به همه گفته بود شهاب دوست صمیمی سینا هست
مریم(زن ساسان) اومد طرفمون و گفت_بیاید اتاقتونو بهتون نشون بدم
به همراهش رفتیم..استرس داشتم شدید
مشخص بود خونه سه خوابه هست..نمای خونه قدیمی بود
در اتاقی رو باز کردو گفت_این اتاق شماست..همه چی داخلشه
و رفت..اول شهاب وارد شد آخه هردو ساک دستش بود.منم پشت سرش وارد شدم
آه از نهادم افتاد..این که گفت همه چی داخلشه
یه کمد آهنی قدیمی داشت با یه گل میز کوچیک و تشکی وسط اتاق پهن شده بود..تشک دونفره ای..دلم لرزید
من_باید اینجا بخوابیم؟
سرد جواب داد_پس کجا؟
حرفی نزدم و رفتم سمت ساکم..
همون لحظه مریم وارد شد
مریم_بیاید اینم شامتون..بقیه رفتن بخوابن صبح مراسم شروع میشه شامتونو آوردم
من_ممنون زحمت کشیدین
مریم_این چه حرفیه
ورفت بیرون و درو بست..نگاهی به سینی غذا انداختم..توی سینی بزرگ یه سینی بود..غذاش برنج و مرغ بود(به قول خودمون مرغ لای پلو) و یه کاسه ترشی هم بود به همراه یه لیوان و تنگ دوغ
حالا اگر هم ما زن و شوهر بودیم بازم توی یه لیوان که آب نمیخوریم.اه اه
سینی رو روی میز گذاشتم و رفتم سمت ساکم..یه دست لباس شلوار خواب در آوردم
گرفتم دستم و روبه شهاب که ایستاده بود گفتم_باید کجا لباس عوض کرد؟
romangram.com | @romangram_com