#دلتنگ_پارت_266
رفتیم سمت تختی..کفش هامو در آوردم و نشستم.به شهاب هم نگاهی انداختم.اون هم کفش هاشو در آورد و رفت به پشتی تکیه داد و گوشیشو در آورد.من هم لبه تخت نشستم و به خانواده های شلوغ که جو خیلی صمیمی بینشون بود خیره شدم..همیشه آرزوم بود یه روز حتی واسه لحظه ای با خانوادم اینطور دور هم باشیم اما من الان درحالی که کنار مرد مورد علاقم بودم اما...ما داشتیم به مراسم ختم میرفتیم..چیز خوشحال کننده ای درش نیست
باصدای گارسون سرمو بلندکردم..یه خانم مسنی بود
_چی سفارش میکنید؟
شهاب_خاطره چی میخوری؟
من_فرقی نداره
شهاب_دو پرس زرشت پلو با مرغ به همراه مخلفاتش بیارید
_نوشیدنی چی؟
شهاب_دو تا برطی کوچیک نوشابه
یادداشت کرد و بعد از تکون دادن سرش از ما دور شد
یه نفر به درخواست یکی از خوانده ها شروع کرد به تمبک زدن و اون خانواده هم دست میزدن و سرجاشون ریز ریز قرمیدادن..با لبخند بهشون خیره شده بودم که با سنگینی نگاه کسی چشم از اونا گرفتم و رومو کردم سمت شهاب
بااخم رو بهم گفت_دارن نگاهت میکنن.زشته لبخند زدی به یه مشت سبک خیره شدی
لبخندم محو شد..بی ذوق
یکم بعد غذاها رو آوردن و هردو در کمال گرسنگی غذارو تا ته خوردیم..خواستم واسه کلاس یکم ازشو بزارم اما همش بهم چشمک میزد
بعد از حساب کردن،از رستوران خارج شدیم و سوار ماشین شدیم..دیگه به اواسط جاده ی چالوس رسیده بودیم..خیلی زیبابود..شیشه رو یکم پایین دادم و دستمو بیرون کردم از پنجره ی ماشین
با نوازش دستم توسط باد حس خوبی به پوستم تزریق میشد..باد های خنک از نفوذ پوستم،تمام وجودمو پر از لذت کردن
دستمو داخل بردم و به بیرون خیره شدم.کم کم چشم هام گرم شدن و به خواب فرو رفتم
* * *
وقتی چشم باز کردم هوا تاریک بود.چشم هامو ما لیدم و روبه شهاب گفتم_هنوز نرسیدیم؟
همونطور که نگاهش به رو به رو بود گفت_نه شاید فرداشب برسیدم
مشخص بود خستست..چهره ی آشفتش جذاب ترش کرده بود
romangram.com | @romangram_com