#دلتنگ_پارت_259
شادی فکر میکرد بخاطر خودشه اما درد من خودش نبود..بلکه داداشش بود..اون مینای لعنتی بود
در توی یه حرکت باز شد..شهاب و مینا بودن
شهاب_صدای گریه کی بود؟
با دیدن صورت خیس هردومون حرفش توی دهنش ماسید و چهرش رنگ تعجب به خودش گرفت
مینا با پررویی گفت_تو باز اومدی؟باید پرتت کنن بیرون تاحالیت شه؟هرروز اینجاپلاسی
داشتم میمردم..نمیتونستم تحمل کنم این حرفا رو
من_من اگر اومدم اینجا بخاطر شادی بوده نه تو
اومد جواب بده که شهاب هلش دادو از اتاق بیرونش کرد و خودش هم پشت سرش رفت بیرون
شادی_ببخش خاطره
من_اشکال نداره..ببخشید واقعا نمیدونستم مزاحمتون میشم
شادی_این چه حرفیه!اینجا سوت و کوره.حوصلم سرمیره اینجا
لبخندی به چهرش پاشیدم و حرفی نزدم
* * *
[دوماه بعد]
دو ماه گذشت از اون روز..توی این دوماه اتفاق خاصی نیوفتاد..شهاب رو فقط یکبار دیدم اونم برای چکاب بود
شادی هم زیاد اینجا سرمیزد و مامان بهش زیاد محبت میکرد.اون هم بخاطر این همه محبت خوشحال بود و سعی میکرد بیشتر بیاد
بهار هم اونجور که از حرف هاش مشخص بود بدجوری عاشق سعید شده و سعید هم نسبت بهش بی میل نیست.یعنی حس دوطرفه ای دارن
اما من...
من توی این دوماه با یاد اون صحنه بیشتر اذیت شدم و تمام فکرو ذهنم شده بود اون جا..توی اون خونه..
حسم به شهاب بیشتر شده بود..دلتنگش هم بودم..دلم براش تنگ شده بود..نمیتونستم درست درس بخونم..الان توی ماه اردیبهشت هستیم و دو سه ماه دیگه کنکور داریم..مطمئنم اگر وضع اینطور بگذره نمیتونم شانس بیارم توی قبولی
romangram.com | @romangram_com