#دلتنگ_پارت_258
شادی رو مبل نشسته بود
با صدای من سرشو بلندکرد
من_سلام
شادی_سلام
نفس عمیقی کشیدم و گفتم_اومدم با هم صحبت کنیم
شادی_باش بیا بریم توی اتاقم
و با هم راه افتادیم سمت پله ها..اتاق شهاب نزدیکترین اتاق بود..چشمم به در بسته ی اتاق افتاد..بازم یاد اون صحنه افتادم..هنگ بودم شدید..نمیدونستم باید چکارکنم!حتی یادم نبود واسه چی اومدم شادی رو ببینم
چشم از در اتاق گرفتم و همراه شادی وارد اتاق شادی شدیم.روی تخت نشستیم.شادی چشم بهم دوخت و گفت_میشنوم
سرمو انداختم پایین و گفتم_بابت اون اتفاق متاسفم هرچند..
پرید میون حرفم و گفت_هرچند چی؟خاطره من شمارو به چشم دوستای صمیمیم دیدم..اومدم باهاتون دردو دل کردم و گفتم که چند مدته عاشق سعیدم.اون چطور تونست بره باهاش؟!
من_ببین شادی..
شادی_نه تو ببین..سعید رو تازه داشتم میکشوندم طرف خودم که اون اتفاق افتاد.بعد از اون اتفاق پارو غرورم گذاشتم و بهش گفتم دوستش دارم.اونم بامهربونی برخورد کرد اما بازم بعد از یه مدت اصلا دیگه جوابمو نداد.هرچند مطمئنم که الان باهم هستن..درست نمیگم؟
سرمو انداخت پایین و حرفی نزدم
صدای پوزخندش به گوش رسید
شادی_خاطره برو لطفا نمیخوام یادم بیاد..دارم سعی میکنم از یاد ببرمش
حرفی نزدم..بلند شدم و رفتم سمت در..شاید حق با خودش باشه..برم بهتره..کار بهار قابل بخشش نیست
همین که دستمو روی دستگیره گذاشتم شادی دستشو گذاشت روی شونم
برگشتم سمتش..اشک توی چشم هاش جمع شده بود
توی یه حرکت خودشو توی آغوشم جا داد و شروع کرد به گریه کردن
من هم به خودم فشردمش..با گریه ی اون ناراحت شدم و هم ناراحتی چند دقیقه پیشو داشتم..من هم شروع کردم به گریه کردن..اون توی فکر سعید بود اما من چی؟
romangram.com | @romangram_com