#دلتنگ_پارت_255
من_خوبه..میتونید برید هروقت کارا تموم شد خودم به دستتون میرسونم
_مرسی..پول ویزیت رو؟میشه بگید چقدره؟
دستامو روی میز گذاشتم و به هم قفلشون کردم.برای گفتن حرفم تردید داشتم اما برای هممون بهترین راه بود
من_راستش نیاز به پرداخت ویزیت یا حتی صورت حساب اینکه به طور شخصی بیمار تحت نظر منه لازم نیست
تعجب رو میشد توی چشم هاش دید
چشم به دست هام دوختم و گفتم_فقط یه چیز..میدونید که وقتی شادی بدنیا اومد مادرم از دنیا رفت..هیچوقت طعم محبت مادرو نچشید..فقط اون یکی خواهرم بود که اونم رفت از ایران
سرمو بالا آوردم وگفتم_ازتون میخوام که تا جایی که میتونید به شادی هم محبت کنید..حتی شده ذره ای از این محبت رو حس کنه کافیه
لبخندی زدو گفت_حتما تاجایی که بتونم..شادی هم مثل خاطره واسم عزیزه
سرتکون دادم و حرفی نزدم..بلندشدو بعد از خداحافظی رفت
حدود نیم ساعتی برگه های پاکتو چک کردم و بعد از اتمام مرور،با بی حوصلگی روی صندلی لم دادم و گوشی به دست گرفتم
وارد پیام ها شدم..یه پیام ناخوانده بود..چرا من متوجه نشدم؟
نگاه شمارش کردم..این همون شماره ای بود که توی کافی شاپ پیام داد
بازش کردم..خاطره بود..میخواست با شادی آشتیشون بدم
از اینکه پیام داده خوشم نیومد اما فرصت خوبی بود تا بگم آشتی کنه و بتونه بهشون سربزنه
جواب دادم:
میتونی امروز به بهونه ی سرزدن بهش بیای و حرف بزنی..وظیفه ی من آشتی دادن شما نیست..تواین بچه بازیا منو قاطی نکنید
دیگه کاری توی بیمارستان نداشتم..بلندشدم و از بیمارستان زدم بیرون
تازوندم سمت خونه..ماشینو توی حیاط پارک کردم و وارد ویلا شدم..شادی نشسته بود روی مبل
تا منو دید بلند شد
شادی_سلام داداش
romangram.com | @romangram_com