#دلتنگ_پارت_256
سر تکون دادم و گفتم-مینا کجاست؟
شادی_رفته توی حیاط پشتی داره قدم میزنه
پس نرفته..هرچند تعجب آور نبود فقط میخواد خودشو لوس کنه..حالم از زنای لوس به هم میخوره
رفتم پشت ویلا..یه قسمت سرسبز بود..داشت قدم میزد
باصدای قدم های من چشم های بستش رو بازکرد
بادیدنم لبخند زدو گفت_میدونستم میای
با اخم گفتم_تو حالت بده؟ببین اعصاب ندارم تو یکی هم کم رو اعصابم راه برو..بشین سرجات
اومد نزدیکمو گفت_رو اعصابتم یا نمیخوای برم؟
با بی تفاوتی گفتم_برام فرقی نداره..یا برو یا بمون
همونطور که چشم هاش بین اجزجای صورتم در حال گردش بود زمزمه کرد_تو هم منو دوست داری مطمئنم
و با یه حرکت فاصله ی بینمون رو از بین برد..مشخص بود دنبال چنین فرصتیه
سرمو عقب بردم که مانع شد..با اینکه فقط کمی تحریک شده بودم،تلاشی برای جدایی نکردم اما سریع به خودم اومدم و توی یه حرکت از خودم جداش کردم
با اخم گفتم_بهتره بریم داخل
واز خودم جداش کردم و حرکت کردم سمت داخل..اونم پشت سرم اومد
* * *
(از زبان خاطره)
من_مامان رفتی بیمارستان؟چی شد؟
همونطور که روی مبل می نشست گفت_هیچی دیگه کارارو انجام دادم
من_چقدر پول میگیره؟
مامان_هیچی
romangram.com | @romangram_com