#دلتنگ_پارت_254
خنده ی کوتاهی سردادوگفت_عزیزم وقتی دختر باز نیستی دکتری دیگه
حرفی نزدم که گفت_حالا دکتر چی؟
من_میخوای بیای پیشم درمان شی؟
آنا_البته
پوزخندی زدم و گفتم_دامپزشکم..
صدای نفس هاش به گوش میرسید..لبخندی روی لبم نقش بست..خوشم میومد حرصش در میومد
با عصبانیت گفت_بی مزه
وگوشیو قطع کرد..خندیدم..شاید از بابت در آوردن حرص این دختر و هم از عصبانیت..عصبانیتی توی وجودم بود هرچند بی دلیل اما تموم نشدنی..واست دارم آنا خانم..دختری که من عاشقش بشم باید کل مردای دنیا پشتش و روبه روی من قرارگرفته باشه..نه یکی مثل تو که بعد از چند روز فکرکردن معنی (د) رو بفهمی..توهم لنگه ی یکی مثل مینا
* * *
باصدای در سرمو از پرونده های بیمارا گرفتم و بعد از گفتن "بیا داخل" توسط من مرادی وارد شد
مرادی_سلام دکتر
فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم
مرادی_یه خانمی اومدن..گفتن باشما کار دارن و شما اطلاع دارید
من_بگو بیاد داخل
سرتکون دادو رفت..یکم بعد مادر خاطره وارد اتاق شد..عینکمو در آوردم و روی میزگذاشتم..نمیدونم چرا اما بخاطر حس آرامشی که به این زن داشتم در برابرش بلندشدم..منی که حتی هیچوقت چنین احترامی هم واسه بابای خودم قائل نشدم
_سلام
من_بفرمایید
وبادستم به مبل های کنار میزم اشاره کردم..اومد و نشست
من_امروز کارارو خودم انجام میدم فقط دفترچه ی دخترتونو بدید به من با اسم دکتر و داروهایی که کامل استفاده میکنه..فکرکنم یه برگه ای هم داشته باشید که وضعیت کامل بیمارو داخلش توضیح داده باشه
سرتکون داد و پاکتی جلوم گذاشت
romangram.com | @romangram_com