#دلتنگ_پارت_231
نشونش میدم یکی لنگه ی خودش صبح تا شب جلوم رژه میره
وقتی رسیدم خونه ساعت 11:45 دقیقه بود..همه توی اتاق هاشون بودن..آروم رفتم توی اتاق و درو قفل کردم..بعد از گرفتن دوش آب گرمی به خواب فرو رفتم..
* * *
مسعود رفت جلوتر از من ایستاد و رو بهشون گفت_سلام خانم های محترم..خوب هستید؟
دختر مانتو قرمز با صدای نازک و ظریفش گفت_سلام..خیلی ممنون
و اون یکی دختر هم با صدای حالت توی دماغی(صدای زشتی نبود اونجور که زده شی)گفت_سلام بفرمایید
هردوشون سرچرخوندن و نگاهشون به من افتاد..با اخم نگاهشون کردم که چشم ازم گرفتن
مسعود_راستش دیدیم تنهایید گفتیم اگر مایل باشید بریم جایی بشینیم حرف بزنیم
اون ها هم از خدا خواسته قبول کردن..حالم از چنین دخترایی بهم میخوره
مسعود همونطور که سرشو میخاروند گفت_راستش ماشین ما جا نداره.یعنی دونفرست..اگر مشکلی نیست شما با ماشین خودتون بیاید
دختر دومی گفت_مشکلی نیست..ژاله بپر بالا
و رفتن سمت ماشین..همون دختر دومی جای راننده نشست و اون یکی که بنظر میومد اسمش ژاله باشه کنارش
ماهم حرکت کردیم سمت ماشین
من_مسعود بچه بازیه این کارا
مسعود_شهاب بسه دیگه..چسبیدی به مینا..یکم خوش باش بابا
و سوار شدیم..مسعود راه افتاد و اونا هم پشت سر ماشین
انگشت شست و اشارمو روی هردو شقیقم فشردم و گفتم_مسعود کم مسخره بازی در بیار..کاش دوتا دختر میاوردی که حداقل حیفم نیاد!این دوتا چین دیگه؟عروس شب عروسیش به اندازه اینا آرایش نمیکنه و به خودش نمیرسه
قهقه ای سر داد و حرفی نزد..سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و از آینه کنار ماشینشون رو نگاه کردم..هردو در حال خنده بودن
پوفی زیر لب گفتم و نگاهمو ازشون گرفتم..ربع ساعتی بعد جلوی یه کافی شاپ دنجی نگه داشتیم
هردو از ماشین پیاده شدیم.اون دوتا هم پیاده شدن و اومدن سمتون
romangram.com | @romangram_com