#دلتنگ_پارت_230
کنار ماشین ما بودیم که آنا رو بهم گفت_دکتری؟
من_چی؟
آنا_تو دکتری!مطمئنم
میخواست انکار کنم!خب بدونه!که چی؟
حرف دلمو به زبون آوردم
من_خب که چی؟
آب دهنشو قورت داد و گفت_هیچی خواستم دست کم نگیری منو
مسعود_خب دیگه ما بریم
آنا بدون توجه به مسعود گفت_دکتر چی؟
من_دکتر روانیا..تیماریا..بی عقلا..
و با سرمو به علامت "خداحافظی" تکون دادم و رفتم سمت ماشین و نشستم..یکم بعد مسعود هم اومد و حرکت کردیم سمت خونه مسعود
مسعود_عجب دخترای باحالی بودنا
پوزخندی زدم_باحال؟آخه چیشون باحال بود؟مطلقه بودنش؟
مسعود_بیخیال
من_کی برمیگردی شیراز؟
مسعود_به احتمال زیاد یکی دوهفته ی دیگه..کارای مغازه راه افتاده خوب نیست نباشم..تو کی برمیگردی؟
چشم هامو بستمو گفتم_نمیدونم..باید اول کارای بیمارستانو تموم کنم بعد مدرسه شادی بعد هم بابا رو
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد..یکم بعد رسیدیم..مسعود پیاده شد و من جامو عوض کردم..با تک بوقی ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه
نمیتونستم در مورد امشب نظر بدم..بد بود چون همنشینی کردم با امثال چنین دخترایی..چیز تکراری
ذره ای هم خوب بود چون منتظرم تا صورت اون دخترو به خاک بمالم!!خودشو تافته ی جدا بافته حساب میکنه؟اون کیه؟یکی لنگه ی هر دختر دیگه ای..یکی که منتظر اشاره از جانب یه نفره اونوقت دیگه فهمید دکتر باهاش طرفه مگه میشه باخت بازیو قبول کنه..اما...
romangram.com | @romangram_com