#دلتنگ_پارت_232
مسعود_میپسندین؟اگر نه تا بریم جای بهتری!
ژاله سریع پرید میون حرفش و گفت_نه عالیه
اون یکی دختر همونطور که نگاهش به من بود گفت_مسعود جان ایشونو معرفی نمیکنید؟
چشم هامو زیر کردم و گفتم_دلیلی نمیبینم بخوام معرفی شم
ابروهاشو بالا داد و گفت_اوف جانم چه صدایی..خب صدا خوشگله صدات میکنم؟نظرت؟
پوزخندی زدم و راه افتادم داخل..اونا هم پشت سرم
تا وارد شدم رفتم روی یکی از صندلی های میز چهارنفره ای،کنار پنجره نشستم..اگر میز کوچک تری بود حتما مینشستم چون از خدام بود که اون دوتا دختر رو پیش خودم نبینم!من دختری رو میخوام که دست نیافتنی باشه برام نه مثل مینا و این دوتا
اون ها هم اومدن و کنارم نشستن..مسعود کنارم و ژاله رو به روش..اون یکی دختر هم رو به روی من
دستمو بردم بالا و علامت دادم که گارسون بیاد
گارسون که پسر جوونی بود با دو اومد سمتمون..همیشه با مسعود میومدیم اینجا
گارسون_سلام آقا شهاب..سلام آقا مسعود..بفرمایید درخدمتم
من_واسه من همون قهوه ی اسپرسو همیشگی رو بیار
خودکار توی دستشو که آماده یادداشت سفارشات بود رو توی هوا تکون داد و گفت_تلخ؟
من_تلخ
گارسون_شما چی آقا مسعود؟
مسعود رو کرد به اون دوتا دختر وگفت_چی میخورین؟
ژاله_من آیس پک
و ژاله رو به اون دختر کردو گفت_آنا تو milkshake؟
دختره که فهمیدم اسمش آنا هست سرشو به علامت "آره" تکون داد
مسعود رو کرد به گارسون و گفت_یه آیس پک و یه milkshake..واسه من هم قهوه همیشگی رو بیار..فرانسه با شیر و شکر
romangram.com | @romangram_com