#دلتنگ_پارت_212


سعی کردم از موقعیت استفاده کنم..چشم هامو بستم و بعد از اسشمام وجود و عطر تلخش،چشم گشودم..کنار این مرد مغرور قلبم بی قراری میکرد..حسی بهش نداشتم اما این غوغا ناخواسته بود

نگاهم توی نگاهش گره خورد..این نگاه سردش..نگاه یخیش..یخ همرنگ چشمش،لرزه به تنم مینداخت

از من جدا شد و رفت..نفس عمیقی کشیدم..اونففف خطری بودا اگر خفه نمیشدم صد در صد فاتحم خونده بود

رفتم سمت میز و نشستم..یکم بعد بهار هم اومد

من_خوش گذشت؟

بهار_وای یادگار اگر بدونی چقدر کیف داد

با حرص جعبه ی دستمال روی میز رو به طرفش پرتاب کردم

من_یادگار عمته

خندید و رو بهم گفت_تو چخبر؟وای ببخشید یادم رفت بفرستمش برقصی باهاش

اومدم بهش بگم باهاش رقصیدم که سریع گفت_بیا بریم پیشش

با تعجب گفتم_بریم پیشش چکار؟

بهار_یکم حرف بزنیم..به این بهونه

من_وای نه دستت درد نکنه همین الان...

بهار_وای خاطره توروخدا بیخیال شو

من_میکشتم..

خندید و گفت_بدبخت مسعود کجاش بداخلاقه که ازش میترسی

با تعجب گفتم_مسعود؟

چشمام از حدقه زده بود بیرون..نزدیک بود از ریشه کنده بشن..داشتم شاخ در میاوردم

بهار_آره دیگه..نرفتی باهاش برقصی رفت با مینا رقصید..ولی نگران نباش.اصلا غصه نخور همین طوری رقصید چون شهاب با مینا نرقصید اونم رفت باهاش برقصه که بچه حوصلش سر نره

و با نگاه غمگینش بهم خیره شد..میخواست با نگاهش دلداریم بده

romangram.com | @romangram_com