#دلتنگ_پارت_213


اما من همچنان چشمام اندازه ی لگنی شده بودن

بهار_تو شکی؟خاطره ول کن اص....

پقی زدم زیر خنده..از ته دل با صدای بلند میخندیدم

خدایا..از خنده دلم درد گرفته بود..نگاه جمعیت اطراف به ما بود اما من نمیتونستم دست از خنده بردارم

باورم نمیشد..بهار تمام این مدت فکر میکرده من از مسعود خوشم میاد؟!

همونطور که میخندیدم و دستم روی دلم بود گفتم_وای..وای بهار..خدا خفت کنه

بعار_خاطره گمشو..چه مرگته تو!روانی یهو میخندی آدم به عقلت شک میکنه هر چند عقلی در کار نیست

من_بهار تو واقعا تمام مدت فکر میکردی من از مسعود خوشم میاد؟

با تعجب گفت_خب از دیدار اول نگاهت اینو نشون میداد

اوففف پس چه گندی هم زدم

با خنده رو بهش گفتم_اما من تمام این مدت از شهاب خوشم میومد

با چشم های گرد شده بهم خیره شده بود..میدونستم الان کولی بازی در میاره

بهار_داری چرت میگی¡

با خنده گفتم_نه چه چرت گفتنی..همش عین واقعیته

یهو زد زیر خنده..با صدای بلند میخندید..خندش انگار که داشت جیغ میکشید

وای خدایا آبرومون رفت..دست بر نمیداشت از خنده

فکر کنم کل جمعیت متوجه شدن

سر چرخوندم تا ببینم کیا دارن نگاه میکنن..که نگاهم توی نگاه پر از خشم سعید و شهاب گره خورد..هر دوشون اخم کرده بودن..یه لحظه ترسیدم

رو به بهار گفتم_بهار توروخدا نخند دیگه..آبرومون رفت

سعی کرد نخنده اما هنوز هم لبخند عمیقش روی لبش بود

romangram.com | @romangram_com