#دلتنگ_پارت_211


سرم پایین بود تا مراقب باشم پام به چیزی گیر نکنه که نخورم زمین..اما از اقبال بد من دوباره با سر رفتم تخت سینه ی شهاب

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم..خندم از دست و پا چلفتیم بود و گریم از ترس

خودت رحم کن خدایا..الان میکشتم

با خشم نگاهم کرد..

با صدای تقریبا بلندی گفت_مگه کوری تو؟

جواب دادم_خب ندیدم..توی این تاریکی انتظار داری همه چیو درست ببینم

چشم هاشو ریز کرد و اومد نزدیک..از ترس قدمی به عقب برداشتم

اونم نامردی نمیکرد و میومد جلوتر..تا اینکه وقتی به خودم اومدم دیدم درست وسط حمعیت ر**ق*ص هستیم

اومدم در برم که بازومو توی دستش گرفت

چند نفری داشتن نگاهمون میکردن..شهاب واسه اینکه خراب کاریمونو جمع کنه منو توی یه حرکت کشید جلوی و یه دستمو توی دستش گرفت و اون یکی دستشو پشت کمرم قرار داد

بابرخورد دستش به دست و کمرم جریان برق بهم متصل شد..قلبم میخواست از شدت تپش زیاد از سینم بزنه بیرون

دستمو روی بازوش گذاشتم تا از خودم دورش کنم

کنار گوشم زمزمه کرد_خیلی سرتقی..اگر یه بار جلوی چشمم ظاهر شدی موهاتو از ریشه میکنم

من_فکر میکنی من از خدامه که هی با تو برخورد میکنم؟

داشتم همش زر میزدم..

ادامه دادم_از اینکه اونشب به دادم رسیدی تشکرم جداست ولی تو هم حدتو بدون

شهاب_حدمو؟و صدای پوزخند صدا دارش به گوش رسید

من_هرچند همش زیر سر خودت بوده

محکم کنار گوشم گفت_داری زیادی پررو میشی..لقمه ی اندازه ی دهنت بخور

ترسیدم..به معنای تمام خفه شدم

romangram.com | @romangram_com