#دلتنگ_پارت_210


نگاهشو با بی میلی ازم گرفتو جامشو از روی میز برداشت و توی یه حرکت حرکت خالی کرد جامشو

نفس عمیقی کشیدم و چشم ازش چرخوندم سمت مینایی که حالا وسط درحال قر دادن بود افتاد..اوه تیپش

یه لباس سبز رنگی که تا روی باسنش بود پوشیده بود..لباس آستینش تاپ مانند بود و یقه ی لباس هفتی و کاملا باز بود..واقعا بی شرم و حیا بود این دختر..موهاشو هم فر کرده بود و یه طرف ریخته بود با آرایش غلیظ

چشم هامو ریز کردمو همونطور که چشمم به مینا بود رو به بهار گفتم_از این مینا چندشم میشه

دیدم جوابی نداد..نگاهش کردم..چرخیده بود و به سعید خیره شده بود.اما حواس سعید به بهار نبود

من_کدوم باغی سیر میکنی؟

چشم ازش گرفتو رو بهم گفت_باغ آرزوها

خنده ی کوتاهی کردم

من_دختره ی عاشق بدبخت

چشم هاشو ریز کرد و گفت_دلتم بخواد بی معنی

نور چراغ های سالن کمتر شد..فقط هاله ای از نورهای رنگی بود که فضا رو روشن نگه داشته بود

آهنگ ملایمی از پیانو به گوش رسید که داشت نواخته میشد..

چون این مهمونی همش دختر و پسر جوون بودن،جمعیت وسط شلوغ شد

بهار هم بدون توجهی به من با سعید رفت وسط و شروع کرد به رقصیدن

حوصلم سر رفته بود

به شهاب نگاه کردم..مینا بالای سرش ایستاده بود و مسعود هم کنارش نشسته بود

انگار مینا میخواست باهاش برقصه اما شهاب قبول نمیکرد

مسعود همون لحظه بلندشد و با مینا رفتن وسط..انگار هردوشون به هم بی میل بودن

حوصلم سر رفت..بلند شدم که برم سمت خدمتکار تا ازش چیزی بگیرم بخورم

از گوشه جمعیت رد شدم..یکم تاریک بود این قسمت

romangram.com | @romangram_com