#دلتنگ_پارت_209
و خم شدم و شکلاتی از روی میز برداشتم و انداختم توی دهنم
احساس میکردم معدم داره آتیش میگیره
* * *
(از زبان شهاب)
عصبانی شده بودم در حد چی!!دختره ی چلاق جلوشو ندید..لباسو به گند کشید
روی مبلی که گوشه ی سالن سعید مخصوص ما گذاشته بود لم داده بودم..یه دستمو روی دستی مبل گذاشته بودم و همون دستو زیر چانه م قرار داده بودم
مسعود هم کنارم نشسته بود و به جمعیت درحال ر**ق*ص چشم دوخته بود..سعیدم نشسته بود و به بهار خیره شده بود..از وقتی که گفته با بهار دوست شده،همش یا از بهار میگه یا بهش چشم دوخته
مینا هم با دو تا دختر لنگه ی خودش رفته وسط و داره با عشوه قر میده
جذابیت و لوندی این دختر دیگه برای من به چشم نمیاد..به چشمم تکراری میومد..راستش از این دخترا هم دیگه خسته شده بودم
چشم چرخوندم که چشمم خورد به خاطره..داشت با بهار حرف میزد و میخندیدن..روبه روی من با فاصله قرار داشت و بهار هم نیم رخش سمت ما بود که سعید داشت همین نیم رخشو از اینجا قورت میداد
بهش دقیق شدم..امشب متفاوت شده بود..مخصوصا چشم های درشت قهوه ای عسلیش با آرایش واقعا زیبا شده بود
به خودم نهیب زدم،شهاب چی میگی تو؟این دختر چی داره؟
چشم هامو ریز کردمو بهش خیره شدم..تلافی رژو سرت در میارم دختره ی بی چشم و رو
نگاهش چرخید و توی چشمم قفل شد..بی حرکت و بدون خنده یا لبخندی بهم خیره شده بود
چشم ازش گرفتم و جامو از روی میز برداشتم و لاجرعه سرکشیدم
* * *
(از زبان خاطره)
داشتم از حرکات مسخره ی بهار میخندیدم..طوری مسخره بازی در میاورد که از خنده روده بر شده بودم
وقتی خندم قطع شد،داشتم با چشم دنبال شهاب میگشتم که دیدمش
داشت نگاهم میکرد..نمیتونستم چشم ازش برداشتم..قلبم تند تند میزد
romangram.com | @romangram_com